یک
آوردهاند روزي روزگاري مردماني از اهل سياست و قدرت را ديدم كه چون به محفل و پاتوق عمومی درآمدندي، «آن گفتندي كه خلافش در محافل خصوصی گفتندي». اربابان اقليم قدرتي را ديدم، كه چون به حلقۀ اغیار درآمدندي، گوش و حلقه با هم بريدندي. ثناگويان عاليمقامان تختنشيني را ديدم، كه چون لحظهاي از آنان دور گشتندي، دفعتاً به نقادهاي قاهر و بيرحم تبديل گرديدندي. تكريم و تعظيم و تأييدكنان اربابان قدرتي را ديدم، كه چون از حضور خارج گشتندي، باد در كردندي. محرمان رازهاي مگويي را ديدم، كه چون ترك حريم كردندي، رازها از پرده برون فكندندي. خودهاي غنیشدهای را ديدم، كه چون ترك خودي كردندي، خود را به پشيزي به ديگري فروختندي. تندخويان و تندگويان عرصۀ تصميم و تدبيري را ديدم، كه چون قافيه به تنگ آمدي، به جفنگ آمدندي. مقدسمآبان هماره مداحي را ديدم، كه چون در خلوت شدندي، رحم به عرب و عجم نكردندي. ساكنيني از سرزمين «نديدن» و «نگفتن» را ديدم، كه چون گاهِ ناكامي و هنگامۀ بحران رسيدندي، جز از «ديدن» و «گفتنِ» خود نگفتندي. سفيدپوشان و سفيدگويان عرصۀ تحليل و تدبيري را ديدم، كه چون به سراي ديگر شدندي، سياهپوش و سياهگو شدندي. … مردماني بس غريب و عجيب بودندي. مرام و منش ماقبل مدرن و مابعد پسامدرن را با هم داشتندي. رنگي خاكستري داشتندي: هم سفيد بودندي و هم سياه؛ هم اهل «نام» بودندي و هم اهل «ننگ»؛ هم «بر» بودندي و هم «در»؛ هم «يار غار» بودندي و هم «خار راه»؛ هم «خود»ي بودند و هم «دگر»؛ هم هوشيار بودندي و هم ناهشيار؛ هم ديدندي و هم نديدندي؛ هم شنيدندي و هم نشنيدندي؛ هم گفتندي و هم نگفتندي. در هر برش از بازی قدرتشان با چندین بازیگر و بازیساز و بازیگردان متفاوت رابطۀ تهاتری و بدهوبستانی داشتندی، اما کیفیت و کمیت این رابطه هیچوقت ثابت و واحد نبودندی. سفیهانه دیگران را کوچک کردندی و شمردندی تا خود را بزرگ جلوه دادندی. اعتمادبهنفس اندکی داشتندی، اما در عین حال، بسیار ازخودمتشکر، تحقیرکننده، عبوس، هوچی، منفور، تهدیدگننده، آبروبر، قدرتمدار، نامطمئن، پرخاشگر و عیبجو بودندی، با هر بزرگتر از خود که مواجه شدندی سعی کردندی برچسبی روی پیشانیش چسبانندی و او را تحقیر و تصغیر کردندی. در پس و پشت تعریف و تمجید آنان از دیگران نیز، نوعی تحقیر و تصغیر نهفتندی. حتی زمانی که به طنز و شوخطبعی و خندهزنی با دیگران سخن گفتندی، بساط «برتریجویی» و «تحقیر»ی را گستراندی که به التذاذ از جایگاه والاتر خود منجر شدندی. در مدح و ستایش اغراقآمیزشان نیز ریشخند و طنز و تحقیری عظیم نهفتندی. بزرگکردن دیگران، در نزد آنان، همان کوچککردن بودندی. از جمله خصوصیات دیگر این عده، پته روی آب ریختن بودندی. افراد این گروه در تماسهایی که با دیگران داشتندی توانستندی آنقدر حرف و حدیث و صحبتهای زبالهگونه و بیارزش پخش کردندی که حتی یک جاروبرقی هم قادر به جمعآوری آن مقدار آتوآشغال از روی زمین نبودندی. آنها استعداد عجیبی در شایعهسازی و شایعهپراکنی داشتندی. افزون بر اینها، بیثباتی، عیبجویی، دروغپردازی، آسیبزنندگی، ایرادگیری، بدبینی، بدزبانی، فضولی، بیمعرفتی، مداخلهگری، پنهانکاری و تندخویی از صفات و ویژگیهای دیگر این آدمیان بودندی.
دو
در اجتماع هرچهها، چنگانداختن به سرمایههای حیثیتی، آبرویی و شخصیتی یکدیگر تقریبا امری عادی و گاه نیز، امری جایز و مقبول بود. هر «هرچه» خصوصیات بد و نامناسب خود را ناخودآگاه به انسانهاي دیگر، و حتی به جانداران و محیط نسبت میداد تا از احساس حقارت، شرم و گناهی که توسط دیگران بدو تحمیل شده رها گردد. در ادبیات آنان جایی برای ستایش دیگران وجود نداشت، از این رو، وقتی ناگزیر و ناگریز از ستایش کسی یا چیزی میشدند از کلمات ترکیبی و اصطلاحات خاصی همچون: «عجب نقاشیه نکبت»، «چه دست فرمونی داره توله سگ»، «چه صدایی داره کثافت»، «چه گیتاری میزنه ناکس»، «استاده کامپیوتره لامصب»، «عجب گلی زد بیوجدان»، «بیشرف خیلی کارش درسته»و… بهره میبردند.
سه
بسیاری از بازیپیشگان سیاسی هرچهای نیز، از فن و هنر و علم سیاست، تنها سیاستکردن (=تنبیهکردن) میدانستند و میتوانستند. در کتاب «سیاستنامۀ هرچهای» میخوانیم: سیاستبازان هرچهای از طبیعتی قورباغهای برخوردار بودند: خونسرد نبودند، بلکه زیادیخونسرد – فزونخونسرد یا حادخونسرد – بودند. فزونخونسردهای سیاسی هرچهای از آنرو که روح و روان و احساس و وجدانی کرخت داشتند، با جوالدوز رخدادها و حوادث و بحرانها و… هم دردشان نمیآمد و هوشیار و بیدار نمیگردیدند و موقعیت و وضعیت خود را درک نمیکردند. بهاصطلاح، اگر همگان را آب میبرد، اینها را خواب میبرد، و تاریخ و فراز و فرودهای آن هیچگاه برای آنان پندی به ارمفان نمیآورد. زیستجهان این قبیل هرچهها، بیش و پیش از آنکه زیستجهانی عینی باشد، زیستجهانی ذهنی بود. اینان هر واقعیت و حقیقتی را آنگونه میدیدند و میشنیدند و میخواندند که در عالم خیال و ذهن و احساس و باور و آرزوی آنان معنا مییافت.
چهار
اصحابِ سیاست و قدرت هرچهای دائما نگران از دست دادن «چیزی» (قدرت، منزلت، مرتبت، شخصیت، حیثیت، مقبولیت، مشروعیت، مرجعیت و…) بودند. همین نگرانی و هراس دائمی این سیاستبازان را در وضعیت بیقراری و عجله و شتاب یا «وضعیت استثناء» قرار داده بود. در وضعیت استثناء مستمر اصحاب سیاست و قدرت هرچهای، برای تامین و تحفظ سیاست و قدرت خود، همواره در اضطراب بودند. این وضعیت از آنجا که با «جامعه کمیابی» – کمیابی سیاست و قدرت – قرین و همراه بود، همهی بازیپیشگان سیاسی خود را در مازاد زمان احساس میکردند که باید مترصد لحظههایی باشند که بتوانند آن را تصاحب کنند بدون آن مالکیتش را تماما تصاحب کرده باشند. به بیان دیگر، آنان همواره خود را در وقتِ اضافی احساس میکردند که باید زمانی اندک تمامی آنچه در نود دقیقه نتوانسته یا نخواسته یا نگذاشتهاند انجام بدهند، را متحقق کنند.
پنج
سیاستبازان هرچهای خیلی زبان همدیگر را نمیفهمیدند، گویی عذابی بر آنان نازل شده بود که اگرچه با یک زبان سخن میگفتند اما امکان رابطهی تفهمی و دیالوگی با هم را نداشتند. مردم این سرزمین، در تحلیل و تعلیل این گیروپیچ سیاسی خود نیز به یک افسانه – افسانهی برج هرچهای که بیشباهت با افسانهی برج بابل نیست – رجوع میدهند و میگویند: در این افسانه آمده است که مردم هرچهای برای ورود به دنیای خدایان قدرت و ثروت و سیاست دست به ساخت برج بلندی زدند، اما این اقدام خشم خدایان زمینی را برانگیخت و موجب شد که در اثر صاعقهی قدرت زبانهای متعدد پدید بیاید و مردم هرچهای دیدند که زبان یکدیگر را نمیفهمند. براساس همین افسانه، از این زمان به بعد، زبان قابل فهم در میان هرچهها، زبان قدرت شد. زبان قدرت نقش بسیار تعیینکننده و موثری در طی مارپیچ برج قدرت ایفا میکرد. اما این زبان قدرت، زبان قدرتِ بیقدرتی بود: زبونانه بود، چاپلوسانه بود، سالوسانه بود، متملقانه بود، ذلیلانه بود، رذیلانه بود، متلونانه بود، متکدیانه بود، ملتمسانه بود. از این رو، از گذشته تا کنون، ساحتِ سیاست و قدرت در اجتماع هرچهها، عرصهی بازیگری و نقشآفرینی آنانی که شایسته میاندیشند، شایسته عمل میکنند، شایسته سخن میگویند، نبوده و نیست، بلکه به قول آن شاعر «مردمانی که اندرین دورند، همه پرمکر و زرق و تلبیساند. چون زحل رو سیاه و منحوساند، گر چه برتر ز اوج برجیساند.» شاعر دیگر با بیانی دیگر میسراید: «خواجگان را نگر برای خدا، کاندرین شهر مقتدا باشند. همه عامی وآنگه از پی فضل، لافپیما و ژاژخا باشند.» مشکل آنگاه بیشتر قامت سیاست و قدرت در این اجتماع را خمیده میکرد که این لافپیمایان ژاژخا، از آنجا که از استعدادی ذاتی برای تدبیر منزل برخوردار نبودند بهجای تدبیر به تدمیر منزل همت میگماشتند و در هر دمکی بحرانی به جامعه تزریق و تحمیل میکردند. شاعری مصداق اینان را مصداق همان خری میداند که جان به جانش کنی همان خر است:
شش
رفتارهای نزدیککننده، که همزمان گرمی، صمیمیت و آمادگی ارتباط را منتقل میکنند، تمایل را در مقابل اجتناب و نزدیکی را در مقابل فاصلهگیری نشان میدهند، دیرزمانی بود که از میان بازیپیشگان هرچهای رخت بربسته بود. در میان آنان بسیار اندک بودند کسانی که از نادوستی و نامهربانی برخی مردمان نسبت بهخود سخت در رنج و عذاب نباشند، همواره در امر و مسند قضاوت ننشسته باشند و هر حرکت ریز و درشت، آگاهانه و ناآگاهانه، سیاسی و غیرسیاسی، فاعلانه و منفعلانه، فردی و جمعی، خصوصی و عمومی و… همراه با غرض و مرض سیاسی و جناحی قضاوت نکنند، بدون پارتی و رابطه و پول و زور مسیر خود بهسوی قدرت را، خود بهشایستگی هموار کرده باشند، بخشنده باشند و از سرمایۀ علمی و تجربی و شخصیتی و… خود به دیگران بذل و بخشش کنند و از رشد و موفقیت آنان لذت ببرند، با دیگران – بهویژه به آحاد مردم و مخالفین – محترمانه برخورد نمایند، در مسیر کسب قدرت تهی از انگیزهها و انگیختههای مادی باشند و صرفا برای خدمت به مردم قبول مسئولیت نمایند، قابل اعتماد باشند و قبل و بعد از کسب قدرت هر لحظه به رنگ بت عیار در نیایند و با کارتی بازی نکنند، در مقابل انتقادها پوستکلفت باشند و با روی گشاده با منتقد روبرو شوند، وقتی در جلسهای هستی شیشدونگ حواسشان به شما باشد نه به موبایلشان، بندۀ نفس نباشند، و از ریاکاری و لافزنی بهرهای وافر نبرده باشند.
هفت
این پخمگان سیاسی که گاه شعر از شعیر فهم نمیکردند و دین از مین (دروغ)، خود را مسیح عالمی نیز میپنداشتند و مدعی تدبیر دو عالم بودند. از این رو، علامهوش در مورد هر امر خطیر و پیچیدهای سخن به گزاف میگفتند و جز سخن خود نمیشنیدند و نمیپذیرفتند. در «صُورهرچهای» – ارگان رسمی هرچهها – میخوانیم: ای آدام اسمیت! که اسمت را پدر اکونومی گذاشتهای. یعنی که مثلا در روی زمین کسی بهتر از تو اکونومی نمیداند. اگر تو واقعا پدر اکونومی هستی پس چرا لوازم تولید ثروت را منحصر به طبیعت، کار و سرمایه قرار دادهای و در معنای این سه چیز هم دراز دراز مطالب نوشتهای. ازین حرف تو همچو درمیآید که اگر انسان ازین سه چیز منفعت نبرد، باید دیگر از گرسنگی بمیرد. هیهی! بارکالله به عقل و معرفت تو، بارکالله به فهم تو، کمال تو، حالا یک کمی نگاه کن به علم اکونومی روستاشهردار ما، و آنوقت پیش خودت اقلا خجالت بکش! و بعد ازین خودت را اول عالم اکونومی حساب نکن. مرد عزیز تو خودت میدانی که روستاشهردار ما کار نمیکند. برای اینکه او روستاشهردار روستاشهرداران است. یعنی در دنیا و عالم هر جا روستاشهردار هست او بر همهشان روستاشهردار است. پس بههمچو آدمی کار کردن نمیبرازد. آمدیم سر طبیعت، آن را هم البته شنیدهای که روستاشهردار هرچهها از آن وقت که به شبی یک حب تریاک عادت کرده طبیعتش آنقدرها عمل نمیکند. و اما آن که سرمایه است، آن را هم لابد در روزنامههای پارسال خواندهای که در ماه ذیقعدۀ گذشته آنقدر از سرمایه ناک بود که دار و ندار عیالش را برد گذاشت بانک روسی گرو که چهار روز چرچر بچههای میدان توپخانه را راه انداخت. پس حالا به عقیدۀ تو باید شاه دستش را بگذارد روی دستش و بِربِر تماشا کند به امیر بهادر و امیر بهادر هم به قول ترکها مالمال نگاه کند به روی شاه. نه عزیزم آدام اسمیت! تو اشتباه کردهای. علم تو هنوز ناقص است و تو هنوز نمیدانی که غیر از طبیعت و کار و سرمایه، ثروت به چیزهای دیگر هم تولید میشود.بل، نه شاه بِربِر نگاه میکند به روی امیر بهادر و نه امیر بهادر مالمال نگاه میکند به روی شاه. شاه وقتی دید دستوبالها تنگ است ستارخان از یک طرف برای مواجب نقنق میکند، میدانی چه میکند؟ میدهد در دربار کیوانمدار یک سفره پهن میکنند. تمام وزراء، امراء، سرتیپها و مجتهدها را جمع میکنند. کنار سفره ولیعهد را مینشانند. میان همان سفره، دلاک را هم خبر میکنند، یک دفعه مثلا از پر شال صدراعظم مشیرالسلطنه درمیآید یک گنجشک، و میپرد میان اطاق، ولیعهد چشمش را میدوزد بهطرف گنجشک، دلاک خرج عمل را تمام میکند. آن وقت یکدفعه میبینی که یک صد و پنجاه و هزار دست رفت توی جیبها، هی شاهی، پنجشاهی، پناه با دو قرآن است که به مثل باران میریزد توی سفره. وقتی پولها را میشمرند، خدا بدهد برکت، شده است هفتصد و هفت تومان و دو هزار و یازده شاهی. حالا به من بگو ببینم این پولها از کجا پیدا شد؟ طبیعت اینجا کمک کرد؟ پادشاه دستش را از سیاه به سفید زد؟ یا یک سرمایه برای کار گذاشته شد؟ … شاه محرمانه میدهد تفنگهای دولت را میریزند توی میدان مالفروشها، یک چراغ حلبی هم روش میکنند میگذارند روی تفنگها. هی بابا شام شد و ارزان شد! تفنگهای صد تومانی را میفروشند پانزده تومان. شب وقتی حساب میکنند سیصد و چهل و پنج تومان تفنگ فروختهاند. آنوقت فردای همان روز شاه مینشیند سر تخت کیانی که خدا به او اعطا فرموده است! و سیف قاطع اسلام، ستون محکم دین مبین و حامی اسلام و مسلمین اعنی سیدنا جنرال لیاخوف را هم صدا میکنند و میفرماید از قراری که به حضور اعلیحضرت اقدس همایون، عرض شده است جمعی از مفسدین آشوبطلب که جز خرابی زمین و دولت و هدم بنیان اسلام و سلطنت قصدی ندارند در خانههای خود برای اشتعال فتنه و فساد تفنگ ذخیره کردهاند. البته تمام خانهها را مخصوصا با قزاقهای روسی خودتان تفتیش کنید. برای اینکه قزاق مسلمان نامحرم است مبادا چشمشان به زن و بچۀ مسلمانان بیفتد. هر کس تفنگ دارد تفنگش را ضبط و یکی پانزده تومان جریمه کنید. … حالا ای اسمیت، به من حالی کن ببینم این پولهای حاضر از طبیعت شده، یا از کار یا از سرمایه؟ پس تو هنوز خامی، هنوز علم تو کامل نیست. هنوز تو لایق لقب پدر آکونومی پلتیک نیستی. پدر آکونومی پلتیک پادشاه جمجاه ملایکسپاه، پدر والاگهر ما هرچهها، اعلیحضرت، قدر قدرت، فلک حشمت، کیوان شوکت، رستم صولت… گندههرچهها است. (قسمتهایی از کتاب اجتماع هرچهها، تالیف محمدرضا تاجیک)




