امروز عدهای از اهالی اقلیم قدرت، مطلوب خود را در نوعی پیرایش و آرایش فضای سیاسی و تغییر نقشۀ سیاسی کشور جستجو میکنند. بیتردید، این پیرایش و آرایش جز از رهگذر نوعی بازگشت به ماقبل سیاست (یا عرصۀ آزادی و برابری و تکثر و رقابت) و جامعه (یا «گزلشافت» به بیان فردیناند تونیس) و مردم (یا «دموس» در بیان رانسیر) ممکن و میسور نمیگردد. در افق نگاه اینان، سیاستی مطلوب است که در پهنه و گسترۀ آن جایی برای کنشگری سوژۀ خودآیین و مزین به خردِ خودمختار نقاد (یا عقل تسخیری)، و جایی برای توزیع و بازتوزیع متفاوتِ امر محسوس باقی نماند، و در ساحتِ آن «مسکوتگذاشتن قابلیت ثباتشکنی امر سیاسی، و کوشش در راه انکار و / یا تحت قاعده درآوردن آن به هر نحوی که ممکن باشد»، «بازگشت بهنوعی بدنۀ اجتماعی ماقبل سیاسی»، «تثبیت قواعد رقابت سیاسی»، «تدارك «سازوبرگ دفاع در مقابل صداهاي مختلف و هويتهاي متمايز سياسي»، «تعریف و تثبيت نوعی فضای اجتماعی همگن با ساختاری انداموار یا نوعی فضای بستۀ سنتی که هیچ قسم خلا یا فضای تهی بهجای نگذارد که در آن رخداد سیاسی سرنوشتسازی امکان وقوع یابد»، «حذف مخاصمات از صحنۀ سیاست به مدد تنظیم و تنسیق قواعد و هنجارهای لازمالاتباعی که جایی برای فوران روال پرشور دادخواهی و سرریز آن در سیاست راستین باقی نگذارد»، «حذف کامل ابعاد سیاسی کشمکش از طریق به افراط کشاندن آن با توسل به شیوههای نظامی مستقیم و نظامی/امنیتیکردن عرصۀ سیاست»، «حذف ادغامی یا ادغام حذفی هرگونه کنشگر سیاسی ناهمخوان و ناهمسو»، ممکن گردد. اینان که به تجربه دریافتهاند دیگر امکان و استعدادی برای رهبری اخلاقی، فرهنگی و فکری جامعه، ایجاد یک نیروی متحد یا بلوک تاریخی، توليد معنا و اندیشه برای بهخدمتگرفتن عاملان و کنشگران اجتماعی و سیاسی متفاوت و متکثر، ندارد، بر آن شدهاند که در آستانۀ ورود به دوران جدید (دورانی که موضوع یک پروژه است نه یک پروسه)، سیاست و کنشگران سیاسی مطلوب خود را خلق کنند و تئاتر سیاسی را به تئاتر خیمهشببازی و پلیسی (در بیان رانسیر) تبدیل نمایند. در مسیر ارضاء این تمنای مطلوب، بازتعریف پیرایش و آرایش فضای سیاسی و تغییر نقشۀ سیاسی، از ضرورتی تاریخی برخوردار است. در فرایند این پیرایش و آرایش، جریان اصلاحطلبی اصیل باید چنان از میان برخیزد که حتی امکان برخاستن ققنوسوار از خاکستر خود را نداشته باشد، اما از آن رو که فضای شبهدموکراتیک دوران جدید نیز، نوعی رقابت نمایشی چپ و راست و اصلاحطلب و اصولگرا را میطلبد، باید طرح جریان چپ یا اصلاحطلبِ اخته و منقادی را درانداخت که با کارتش بتوان در هر شرایطی، بهویژ] شرایط استثنا، بازی کرد. اینان نیک دریافتهاند که در میان اصلاحطلبان رسمیِ قدرتمحور یا عشقِ قدرت، همواره کسانی وجود دارند که حاضرند به پشیزی اصلاحطلبی و سرمایۀ نمادین و تاریخی آن را بفروشند و حامل و عامل پروژۀ حذف ادغامی یا ادغام حدفی آن شوند. امروز بسیاری از بهظاهر اصلاحطلبانی که زمانی از آن برج بابلی برای رسیدن به قدرت و ثروت ساختند، دفعتا تغییر رادیکال حال و احوال دادهاند و عبور از اصلاحطلبی را پیشۀ خود ساختهاند و اصلاحطلبی ناب و راستین را در نزد اصولگرایان در قدرت میبینند و میجویند. تردیدی نیست که اینان با پای خود در این مسیر نمیروند، با چشم خویش نمیبینند، و با زبان خود آن نمیگویند که میگویند. اینان ابژۀ میل و ارادۀ معطوف به قدرت دیگرانی هستند که در «ور نم نهادن» (کشتن، در خاک نهادن و بر روی خاکش گل و ریاحین کاشتن) جریان اصلاحطلبی اندیشهها کردهاند و سناریوها تقریر نمودهاند. شاید در این شرایط، جریان اصلاحطلبی قبل از آنکه به اراده و دست دیگران در معرض تکانههای بنافکن قرار گیرد، باید در اندیشۀ تکانیدن خود برآید و زنگار از رخ آینۀ خود برگیرد.




