یک
چنانچه با بهرهای آزادانه از ادبیات و آموزههای مارکس انتخاب را نوعی «کار» تعریف کنیم، آنگاه با دو نوع انتخاب مواجهایم – همانگونه که مارکس ما را با دو نوع کار مواجه میکند. چهرۀ نخست کار در نزد مارکس، همان فعالیت حیاتی و زندگی مولد است. کار بهمثابه فعالیت آزادنه و خلاق، زندگی انسان را شکل میدهد. انسان سازنده، خلاق و ابزارساز دال بر انسانی است که جوهره و ماهیت اصلی او را کار تولیدی تشکیل میدهد. چهرۀ دوم کار آن است که با نوعی اجبار همراه است. در این حالت، با کارِ انسانی مواجهایم که مجبور است بهخاطر نیاز به بازتولید خود کارش را به دیگری بفروشد. اینجا دیگر کار آزاد و خلاقانه نیست، نبوغ خلاقانۀ انسان و تولید آزاد و خلاقانۀ او دچار انحراف شده است، و ازاینرو، نمیتواند تحقق بخش قوای ذاتی انسان باشد، زیرا خصلتی بیگانه از انسان یافته و نسبت به او بیرونی شده است. برخلاف کار آزاد، کار اجباری «وسیلهای است صرف برای برآوردن نیازهای بیرون از آن»، یعنی هدف نه در خود کار، بلکه در بیرون از کار است. اگر بهخاطر نیازی بیرون از کار نبود فرد از انجام آن سرباز میزد. اما او مجبور است برای تأمین نیازهای زندگی و ادامۀ بقا کار کند. در نتیجه، کار انسان تبدیل به فعالیتی مستقل از انسان و علیه او میشود که به او تعلق ندارد. مارکس این نوع از بیگانگی یعنی بیگانه شدن کار از انسان را «ازخودبیگانگی» مینامد.
دو
اکنون، از این منظر نظری میتوان از دو نوع «انتخاب» سخن گفت: نخست، انتخابی که میتواند تاریخ اکنون و در راه خود (آینده) را فعالانه و آگاهانه تقریر کند، انتخابی که از خودآگاهی است و موجب خودآگاهی میشود، و دو دیگر، انتخابی که مستلزم نوعی بیگانهشدگی انسان از خود و از جامعه و تاریخ خود است و کالبد غیرانداموارش را از او میگیرد. در این حالت، انسان از محصول و نتیجۀ انتخاب و آثاری که برای زندگی خودش و همنوعانش دارد نیز، بیگانه میگردد و «انتخاب برای انتخاب» یا «انتخاب برای نیاز» یا «انتخاب برای ارضاء میل دیگری بزرگ» موضوعیت مییابد. در نتیجه، انتخاب از انتخابگر متمایز و متنزع میشود، محصول انتخاب به انتخابگر تعلق نمییابد، و انتخابگر به کالا و به سرمایهای زنده با نیازهایی برای ادامۀ حیات تبدیل میشود که ارزش وجودش و زندگیاش بنا به عرضه و تقاضای نمایش و بازی انتخاباتی (سیاسی) بالا و پایین میرود. در پردۀ آخر این نمایش، ما با یک انتخابگر انتخابزداییشده (شیءشده یا کالاییشده) مواجهایم که انتخاب میکند چون جز آن نمیتواند و نباید بکند، و انتخاب میکند چون انتخاب شده که انتخاب کند. این انتخابگر بدون انتخاب، دقیقا همان انسانی است که مارکس در مقدمهای بر نقد اقتصاد سیاسی در وصفش مینویسد: … در زندگی اجتماعی خود ناگزیر از وارد شدن در مناسبات تولیدی معینی است که مستقل از ارادۀ اوست. ذهن او، تنها توجیهات سلطه و استثمار را که در قالب ایدئولوژی ظاهر میشود منعکس میسازد، و کنش او نهایتا به نیرویی بیگانه در مقابل خودش تبدیل میشود و او را به اسارت میگیرد. بدیهی است که در این وضعیت، ما سوژهای بهظاهر رها و آزاد و انتخابگر که در واقع همان سوژۀ منقاد است که مظهر ارادۀ و میل معطوف به قدرت دیگری بزرگ است و نقشی در نقاشی تصویر خود و انتخاب کنش خود ندارد، مواجهایم: یک سوژۀ مثله و اختهشده یا به قول مارکس، یک ماشین مکانیکی یا موجودی از خودبیگانهشده. در این حالت، کنشِ انتخابی انتخابگر به نیرویی بیگانه در مقابل او تبدیل میشود و او را به اسارت میگیرد، کنش او کارکردی تکبعدی مییابد و عادت به کارکردی تکبعدی او را تبدیل به اندام دایمی میکند». سوژهگی از او سلب میشود، و او را در معرض تبدیلشدن به ابژۀ میل و ارادۀ دیگری بزرگ و استحمار و استثمار دائمی توسط آن قرار میدهد. شاید برای امحای این بیگانگی و رهایی از انقیاد، با بهرهای آزادانه از مارکس و فوکو، باید در سطح ایده و آگاهی سوژهگی انسان به او بازگردانده شود، و این امر ممکن نیست مگر با نقد آگاهی کاذب، تخطی انسان از آنچه هست و آنچه قدرت میخواهد باشد، و درک روابط واقعی (شایسته و بایسته) خود با قدرت و سیاست و انتخاب.




