ایدۀ تغییر: تدبیرِ راهِ فردا
بخش نخست- پیش جُستار(کُنش پارِسیایی)
1
در فرهنگِ واژگانِ فارسی برابرهای دگرگونشدن، دیگرگونساختن و یا دیگرگونکردن برای واژۀ «تغییر» قرار داده شده است. در ادبیات و فرهنگ ایران زمینۀ معنایی و کاربردی این واژه همواره در معنای دگرگونی از نابسامانی به سامان نیست، بلکه در معنای دگرگونی به نابسامانی نیز استفاده شده است. بهعنوان نمونه، در متنی پیشگویانه موسوم به زَند وَهمَن یَسن تغییر سیرِ تباهی نیز دارد، به ترتیبی که زمانه گرفتار دیوانِ ژولیده موی فریبکاری از تبار خشم می شود. آنها آبادانی، بزرگی، راستی، پیمان، آزرم، و شادی را از بین می برند؛ پس آزادِگان و بزرگان و دینداران به بندگی، و خُردان به بزرگی میرسند. در میان مردم پیمانشکنی، آز، کین، فریبکاری، حسادت و بدخواهی گسترش مییابد، تا آنجا که پیوند میان مردم حتی پیوند پدر با پسر، برادر با برادر، مادر با دختر از هم میگُسَلد. بهنحوی متفاوت در کلام فردوسی حکیم (319-404؟ ه.ش) این جهتِ تباهیِ تغییر اینگونه بازتاب یافته است:
به رنج یکی دیگری برخورد به داد و به بخشش همی ننگرد…
ز پیمان بگردند و از راستی گرامی شود کژَی و کاستی
پیاده شود مردم جنگجوی سوار آنک لاف آرد و گفت و گوی
کشاورز جنگی شود بی هنر نژاد و هنر کمتر آید به بَر
رباید همی این از آن، آن از این ز نفرین ندانند باز آفرین…
بداندیش گردد پدر بر پسر پسر بر پدر هم چنین چارهگر
شود بندۀ بی هنر شهریار نژاد و بزرگی نیاید به کار
به گیتی کسی را نمانَد وفا روان و زبانها شود پر جفا…
بُوَد دانشومند و زاهد به نام بکوشد از این تا که آید به کام
زیان کسان از پی سود خویش بجویند و دین اندر آرند پیش…
چو بسیار ازین داستان بگذرد کسی سوی آزادگی ننگرد…
یا سنایی حکیم (459-520؟ه.ش) در شرح تغییر و دگرگونی زمانهاش میسُراید:
ای مسلمانان خلایق حال دیگر کردهاند از سر بیحرمتی معروف منکر کردهاند
در سماع و پند اندر دین آیات حق چشم عبرت کور و گوش زیرکی کر کردهاند
کار و جاه سروران شرع در پای اوفتاد زان که اهل فسق از هر گوشه سر بر کردهاند
پادشاهان قوی بر دادخواهان ضعیف مرکز درگاه را سد سکندر کردهاند….
از برای حرص سیم و طمع در مال یتیم حاکمان حکم شریعت را مبتر کردهاند…
مالداران توانگر کیسۀ درویش دل در جفا درویش را از غم توانگر کردهاند..
بر سریر سروری از خوردن مال حرام شخص خود فربی و دین خویش لاغر کردهاند..
ای مسلمانان دگر گشته ست حال روزگار زان که اهل روزگار احوال دیگر کردهاند
ای سنایی پند کم دِه کاندرین آخر زمان در زمین مُشتی خر و گاو سر و بر کردهاند
این جهت تباهیِ دگرگونی محدود به فرهنگ و ادبیات کلاسیک نیست، در ادبیات جدید نیز میتوان آن را به فراوانی یافت. بهعنوان نمونه محمد تقی بهار (1265-1330 ه.ش) میسُراید
چون تافت روی تربیت از این خجسته مُلک فرسوده گشت مُلک و دگرگونه گشت حال…
کالیوه شد هنرور و نستوده شد هنر افسانه گشت دانش و بیمایه شد کمال
آزاده مردمان را دریوزه گشت فر دریوزه پیشگان را فرخنده گشت فال..
به هر ترتیب، اینکه در فرهنگ فارسی «تغییر» هم در معنای دگرگونی زمانه به خوبی، و هم در معنای دگرگونی زمانه به بدی بهکار رفته یک بحث است؛ اما اینکه در انگارۀ زبان پارِسیایی[1] ایدۀ «تغییر» چه معنایی دارد و یا یک پارِسیاستِس[2] چگونه به «تغییر» مینگرد، بحث دیگری است.
2
بهنظر میرسد برای دسترسی به تصویری از باور تغییر در ذهن یک پارِسیاستِس میباید ابتدا به این موضوع بپردازیم که اصولاً زبان پارِسیایی چگونه است؟ و کسی که از پارِسیا استفاده میکند و یا در اصطلاح یک پارِسیاستِس است، چه ویژگیها و وظایف و یا خویشکاریهایی دارد؟ میشل فوکو (1305-1363 ه.ش) در این رابطه در مجموعۀ سخنرانیهایی که در ترم پاییز 1983م در دانشگاه کالیفرنیا در برکلی انجام داد و با عنوان گفتار بیباکانه[3] تدوین و چاپ شد، مینویسد: پارِسیا در انگلیسی معادل “گفتار آزادانه”[4] است… پارِسیاستِس کسی است که از پارِسیا استفاده میکند، یعنی، کسی که حقیقت[5] را میگوید (2001: 11).
بنابراین هر گونه سخن آزادانهای نمیتواند مصداق پارسیا باشد، بلکه سخن آزادانهای پارسیا است که مبتنی بر حقیقت باشد. از اینرو، فوکو در مجموعهسخنرانی دیگری در سالهای 1983-1984 م در کلژدوفرانس که در مجموعهای با عنوان دلیری حقیقت[6] چاپ شده، پارِسیا را دقیقا برابر «گفتن حقیقت»[7] قرار میدهد (2011: 1). بنابراین معیار، فوکو از دو نوع پارِسیا یا گفتار بیباکانه سخن میگوید. یکنوع، سخن آزادانهای با کلماتی تند و زننده است که در آن گوینده هر چه در ذهن دارد بدون آنکه صلاحیت آن را داشته باشد بیرون میریزد. فوکو برای شرح این نوع از سخن بیباکانه به بخشهایی از آثار افلاطون ارجاع میدهد، آنجا که افلاطون بخشی از وجوه منفی جوامع سیاسی دمکراتیک را معرفی میکند، یعنی جایی که به هر کسی این حق[8] داده شده هر چه را میخواهد به شهروندان دیگر بگوید حتی اگر گفتارش احمقانهترین و یا خطرناکترین گفتار برای شهر [و یا کشور] باشد (2001: 13). در برابر آن میتوان از وجوه مثبت پارِسیا سخن گفت آنجا که به تعبیر فوکو پارِسیا به معنای “گفتن حقیقت”[9] است (همان: 14). فوکو متوجه پرسش دیگران در مورد مصادیق حقیقت میباشد. پرسشهایی مانند اینکه آیا پارِسیاستِس آنچه را خود فکر میکند حقیقت است میگوید؟ یا اینکه او آنچه را که واقعا حقیقت است، میگوید؟ بهدرستی که پاسخ فوکو به این پرسشها روشن است: «پارِسیاستِس آنچه حقیقت است را میگوید زیرا او میداند که حقیقت چیست» (همان). بنابراین، بهنظر فوکو پارِسیاستِس نه تنها از روی صداقت و اخلاص[10] آنچه را عقیدهاش میباشد بیان میکند، بلکه عقیده وی بنا بر حقیقت[11] نیز میباشد (همان). بهنظر فوکو کسیکه از پارِسیا استفاده میکند و میتوان گفت شایستگی در نظر گرفته شدن همچون یک پارِسیاستِس را دارد، کسی است که حتی اگر گفتن حقیقت خطری برای وی داشته باشد، کماکان حقیقت را میگوید (همان: 15 و 16). بهنظر فوکو: “این خطر همیشه خطری برای زندگی پارِسیاستِس نیست. بهعنوان نمونه هنگامیکه شما میبینید دوستی در حال انجام کار اشتباهی است و با گفتن این موضوع که او در حال انجام کار نادرستی است، احتمالا در خطر رنجش و ناراحتی او قرار میگیرد، شما همچون یک پارِسیاستِس عمل کردهاید. البته در این مورد شما زندگی خود را به خطر نمیاندازید، اما ممکن است گفتههای شما موجب رنجش وی شود، تا آنجا که حتی رابطۀ دوستی میان شما آسیب ببیند. از سوی دیگر، اگر در یک بحث سیاسی، یک سخنور با بیان اعتقاداتش [که البته مبتنی بر حقیقت است]، که ممکن است در تقابل با عقاید اکثریت باشد، احتمال کاهش محبوبیت خود را بپذیرد و یا در معرض یک تهمت سیاسی قرار گیرد، او از پارِسیا استفاده کرده است” (همان: 16). بنابراین به نظر فوکو پارِسیا در مواجهه با خطر از خود دلیری نشان میدهد و برای گفتن حقیقت خطر میکند، حتی اگر بیان حقیقت شرکت در «بازی» زندگی و مرگ باشد (همان). با اینهمه، بهنظر فوکو کارکرد پارِسیا [محدود به تلاشی برای] نشان دادن حقیقت به طرف مقابل نیست، بلکه دارای کارکردی انتقادی[12] است (همان: 17). در این رابطه فوکو عباراتی را برجسته مینماید که معمولا پارِسیاستِس در بیان انتقاداتش از آن بهره میگیرد. عباراتی مانند این که “این است آنچه تو انجام دادی و این است آنچه تو فکر میکنی؛ اما این است آنچه تو نباید انجام بدهی یا نباید فکر کنی”. یا اینکه “این است روشی که تو رفتار میکنی، اما این است روشی که تو میباید رفتار کنی” (همان). از اینرو، بهنظر فوکو پارِسیا شکلی از انتقاد است، یا خطاب به دیگری و یا خطاب به خود؛ اما همیشه در وضعیتی است که گوینده یا اقرارکننده در موضع فروتنی توأم با احترام به مخاطب خود قرار دارد (همان: 17 و 18).
نکتهای که فوکو بهعنوان آخرین ویژگی پارِسیا برجسته مینماید آن است که در پارِسیا، به گفتن حقیقت همچون یک «وظیفه»[13] نگریسته میشود. بهنظر فوکو نقد کردن یک دوست و یا یک سلطان در یک کُنش پارِسیایی همچون وظیفهای برای کمک کردن به آنها است. بهعنوان نمونه در موقعیتی که آن دوست تشخیص نمیدهد که عملی که انجام میدهد ناشایست است. همچنانکه نقد کردن یک فرمانروا در یک کنش پارِسیایی وظیفهای در قبال شهر (یا کشور) برای کمک کردن به حاکم سیاسی برای بهتر شدن حکمرانی وی است (همان: 19).
از اینرو، فوکو در نتیجهگیری که از مقدمۀ بحث خود در مورد کنشِ پارِسیایی و ویژگیهای یک پارِسیاستِس انجام میدهد، مینویسد: “پارِسیا یک نوع کنش کلامی[14] است که بازتاب ارتباط شخصیِ گوینده [پارِسیاستِس] با حقیقت[15] است. او ممکن است زندگیاش را به خطر بیاندازد زیرا گفتن حقیقت را یک وظیفه برای اصلاح[16] یا کمک [17] به مردم – و خودش- میداند. در پارِسیا گوینده از آزادی کلام استفاده میکند و صداقت و صراحت[18] را بهجای اقناعکردن[19] انتخاب میکند. او حقیقت[20] را بهجای دروغ[21] یا سکوت[22]، خطر مرگ را بهجای زندگی و امنیت، انتقاد[23] را بهجای تملق و چاپلوسی[24]، وظیفه اخلاقی[25] را بهجای منافع شخصی[26] و بیتفاوتی اخلاقی[27] انتخاب میکند” (همان: 19-20).
جهت درک بهتر کنش پارِسیایی میتوان به نمونهای که فوکو بهعنوان یک پارِسیاستس واقعی- یعنی کسیکه حقیقت را میگوید حتی اگر خطری برای وی داشته باشد- اشاره نماییم. در این رابطه فوکو حضور افلاطون در سیسیل و نسبت وی با شاه سیراکیوس، دیونیسیوس،[28] را برجسته کرده، پیشنهاد میدهد نامۀ موسوم به نامۀ هفتم افلاطون خوانده شود (همان: 16). بنابر آنچه در نامۀ هفتم آمده افلاطون در سیراکیوس در جایگاۀ مشاور هیئت حاکمه، آموزههایی شفاهی جهت اصلاح اوضاع اخلاقی و سیاسی سیراکیوس ارائه داده بود. بر اساس آنچه وی در بخشی از این نامه در شرح علل مسافرتش به سیراکیوس آورده است، میتوان استنباط کرد که جایگاهی که وی برای خود در سیراکیوس قائل بود، به رابطه طبیب با بیمار تشبیه شده و این که بهعنوان مشاور[29] و طبیب[30] [اخلاقی و سیاسی] برای ارائه پندهای سلامتبخش[31] در دولت سیراکیوس حضور یافته بود (330). از اینرو، همچنانکه در جُستارهای بعدی– در جای خود- از دیدگاهی انتقادی به تفصیل شرح خواهیم داد، بخش عمده ای از آنچه تحت عنوان پندنامهها و اندرزنامهها در فرهنگ و ادبیات ایران مشهور است، در واقع بهنحوی در رابطه با کُنش پارِسیایی قابل تحلیل است.
بنابراین، میتوان دریافت یک پارِسیاستِس نه یک ایدئولوگ، بلکه یک درمانگر و یا مصلح اجتماعی است. همچنانکه جسم و روان انسان توسط طبیبی راستگو که بیماری را از بیمار پنهان نمیکند، به نیکی درمان میشود – چرا که هدف طبیب خیر و سلامتی بیمار و نه منافع شخصی است- مصلح اجتماعی نیز مسائل و مشکلات جامعه را به تیغ انتقاد میگشاید و مهربانانه در راستای خیر و سلامت جامعه مرهم مینهد. بدیهی است دارویی که طبیبان راستگو تجویز مینمایند در بسیاری مواقع تلخ است. اما زمان بروز فاجعه برای یک جامعه آنگاه است که با تباهشدن قوۀ تشخیصش، نه فقط به داروی تلخ طبیب راستگوی خویش بیاعتماد باشد که حتی به وی به چشم دشمن خود بنگرد، و در مقابل، دلخوش به داروی شیرین مداحان منفعتجوی، روز به روز خود به پیشرفت بیماریاش یاری رساند، تا آنجا که سرانجام مسبب مرگ نابهنگام خود شود. صائب تبریزی به این مداحان منفعتجوی گفته است:
سخن تلخی اگر میگذرانی مَردی دعوی حوصله تنها به قدح نوشی نیست
یا به تعبیر استاد سخن، سعدی که به آنان آموخت:
دلیر آمدی سعدیا در سخُن چو تیغت به دست است، فتحی بکن
بگو آنچه دانی که حق گفته به نه رشوت ستانی و نه عشوه ده
پس، به تعبیر مولانا، میباید به جامعهای که از نقد مصلحان و داروی طبیبان خود میگریزد، این پیام را داد که: «شربت تلخ بنوشد خرد صحت جو». و یا به قول استاد سخن، سعدی باید یادآوری کرد که:
سعدیا داروی تلخ از دست دوست به که شیرینی ز دست دیگری
یا
وبال است دادن به رنجور قند که داروی تلخش بُوَد سودمند
تُرُش روی بهتر کند سرزنش که یارانِ خوش طبع شیرین منش
با توجه به آنچه آمد، می توان گفت ایدۀ «تغییر» در دیدگاۀ فردی که دارای هنر پارِسیا است، معنایی جز «درمان» و «اصلاح» جامعه و سیاست ندارد. در این تلاش، سلامت دغدغۀ اصلی است. زیرا همچنانکه ضرورت وجودیِ طبیبِ جسم و روح در یک جامعه محدود به دوران بیماری دانسته نمیشود، وجود طبیبانِ اخلاق و سیاست نیز هیچگاه محدود به دوران بحران و آشفتگی جامعه نیست. آنها همواره و بنابر وظیفهای اخلاقی که برای حضور خود قائل هستند، حضور داشتهاند، دارند و خواهند داشت، هر چند نمیتوانیم خاستگاه برداشتی را که آنها از وظیفه اخلاقی خود بهعنوان درمانگران و اصلاحگران جامعه و سیاست دارند، به آسانی شرح دهیم. زیرا، آنها همیشه حتی در بحرانیترین زمانهها و حتی آنجا که به تعبیر فوکو میتواند بازی زندگی و مرگ باشد، از آرمان پارِسیا و آنچه یک پارِسیاستِس باید باشد، جانانه دفاع کردهاند. بدیهی است طرد آنها از اجتماع و زمانهشان همواره در رابطه با جامعهای درگیر تناقضهای درونی و در آستانۀ فروپاشی قابل تحلیل بوده است، جامعهای که ناتوان از مواجهۀ انتقادی با خود و در گیر و دار فرار از خویش و در نتیجه ناتوان از درمان بیماریها، بیشتر سعی میکرده ضعفها و ناتوانیهای زمانهاش را در پشت رنگ و لعابهای دروغین و جنجالی پنهان نماید تا اینکه شنوندۀ پندهای طبیبان آزاده و راستگو و خیرخواه باشد.
***
اگر بخت یار باشد، در سلسله جُستارهای آینده سعی خواهد شد خطوط اصلی آنچه مصادیق حقیقت در تشخیص بیماری و درمانگری مسائل و مشکلات جامعه و سیاست نامیده میشود، از زاویهای که یک کنشگر هنرمند به هنرِ پارِسیا به ایده «تغییر» مینگرد، شرح داده شود. بدیهی است با توجه به اینکه بررسی خطوط اصلی مصادیق حقیقت در تشخیص بیماری و درمانگری مسائل و مشکلات جامعه و سیاست در رابطه با مسائل ایران صورت میگیرد، پیش از انجام این مرحله میباید در سلسلۀ جُستارهای مقدماتی راهی که پیش از این در تشخیص و درمان مشکلات جامعه و سیاست ایران معاصر پی گرفته شده، بررسی شود. بدیهی است، پیرو آنچه در رابطه با زبان پارِسیایی و رویکرد یک پارِسیاستِس در مواجهه با امور آمد، این بررسی -که میتوان عنوان تاریخنگاری انتقادی ایدۀ تغییر در ایران معاصر را بر آن نهاد- میباید در مواجههای همدلانه، انتقادی و آسیبشناسانه با تجربۀ پیشینیان انجام شود.
ادامه دارد-
[1] parrhesia
[2] Parrhesiastes
[3] Fearless speech
[4] Free speech
[5] truth
[6] The Courage of the Truth
[7] Truth-telling
[8] right
[9] To tell the truth
[10] sincere
[11] truth
[12] Criticism
[13] duty
[14] Verbal activity
[15] truth
[16] improve
[17] help
[18] frankness
[19] Persuasion
[20] truth
[21] falsehood
[22] silence
[23] criticism
[24] flattery
[25] moral duty
[26] Self-interest
[27] Moral apathy
[28] Dionysius
[29] counsellor
[30] doctor
[31] salutary advice




