تئاتر مواجههی قدرت و مقاومت (خودی و دیگری)
1
تئاتر همواره نه فقط بهعنوان یک کنشِ هنری صرف، بلکه بهعنوان یک پدیدهی فرهنگی در نسبت به شهر، سیاست و تاریخ قرار میگیرد. تئاتر یک نهاد اجتماعی است، که با عمل انسانی و با بدن انسان سروکار دارد. در تئاتر، اعمال انسانی بیش از هرجایی در بدن انسان خود را مینمایاند. زیرا تئاتر در آغاز ایدههای خود را از راه جسمانی آشکار میکند. بنابراین، موضوع تئاتر بیش از هرچیزی، انسان و عمل انسانی اوست که در بدن متبلور میشود، زیرا بدن معرفتآفرین است و تئاتر توانایی تولید بیان و معانی را دارد. کاری که نهاد قدرت نیز توانایی آن را پیش از اینها بهدست آورده است. از این جهت، مفهومی همچون قدرت بهعنوان یکی از ستونهای منازعه در طبیعت و همچون یکی از اصلیترین عناصر تکوین و تغییر امر سیاسی در تئاتر تعریف دگرگونی پیدا میکند و با کارکردهای دیگر این مفهوم در حوزههای دیگر وارد گفتوگویی نقادانه میشود. لذا، میتوان گفت که انسان و بدن انسان جهتگیری همزمان تئاتر و قدرت هستند. تئاتر در برابرخود نیروی اجتماعی بهنام تماشاگر را دارد و قدرت نیز، مالک نیروی اجتماعی بهنام مردم است.
2
در جامعهشناسی با نظریههای ماکس وبر بود که میدان قدرت و سلطه بهعنوان یکی از عناصر اصلی زندگی اجتماعی انسان مورد توجه قرار گرفت. به تعبیر فوکو، قدرت نسبت میان نیروهاست. هر نسبتی از نیروها یک نسبت قدرت نیز هست. فوکو در جایی دیگر میگوید: «قدرت عملی بر روی عمل است. عملی بر روی اعمال موجود یا بر روی اعمالی که ممکن است در زمان حال یا آینده پیدا شوند.» (دلوز؛ 85،1386) پس قدرت «مجموعهای از اعمال بر روی اعمال ممکن دیگر است.» (فوکو؛123،1382) قدرت یک استراتژی است، «قدرت نه یک نهاد و نه یک ساختار، بلکه «وضعیت استراتژیکی پیچیده» و کثرت روابط میان نیروهاست. پس اگر بتوان متغیرهایی را در نظر گرفت که بیانگر نسبت نیروها یا قدرتند و سازندهی اعمالی بر روی اعمال دیگر، از قبیل: برانگیختن، ترغیبکردن، اغواکردن، تسهیلکردن یا دشوارکردن، گسترشدادن یا محدودکردن و توزیعکردن…. . اینها مقولات قدرتند، پس میتوان گفت که قدرت مدام در حال توزیع کردن مقولات و اعمال است. توزیع کردن در مکان (حبس، چارچوببندی و …) ساماندهی در زمان (تقسیمبندی زمان، برنامهریزی عمل، تجزیهی رفتار و…) ترکیب کردن در زمان و مکان (همهی شیوههای «ساختن نیروی مولد که اثر و نتیجهی آن باید برتر از جمع نیروهای اولیه تشکیلدهندهی آن باشد.» (دلوز) پس، دیگر نباید پرسید که قدرت چیست و از کجا میآید، بلکه باید پرسید قدرت چگونه اعمال میشود؟ زیرا بنا به تعریف بالا، نیرو با اثرگذاری بر نیروهای دیگر(که با آن در نسبت است) و اثرپذیری از نیروهای دیگر تعریف میشود. بنابراین، میتوان گفت که هرجا سخن از قدرت بهمیان میآوریم بهگونهای دربارهی اعمال انسان سخن میگویم و هرجا از رابطهی قدرت و اعمال انسانی سخن گفته میشود؛ ناچار از مقاومت نیز سخن خواهیم گفت، و هرجا قدرت وجود دارد شکلی از مقاومت نیز با آن همراه خواهد بود. مقاومت، واژهای که همواره به تنهایی مطرح میشود. با این حال، شنیدن آن بدون تداعی موارد تحقق و پژواک آن مشکل است: این واژه پیشینهای دارد، بهطوری که عمیقا وابسته به یک موقعیت استثنایی است، وابسته به وقایع تاریخی. ( فلورانس اوبنا؛ 83:1384) به عقیده فوکو، قدرت (که عمل بر روی عمل) یا اعمال مجموعهای از اعمال بر روی اعمال دیگران است، مبتنی بر دو شرط اساسی است: الف) دیگری که قدرت بر او اعمال میشود باید کاملاَ بهرسمیت شناخته شود؛ این دیگری شخصی است که میتواند عمل کند. ب) برخلاف رابطهی خشونت «در مقابل رابطهی قدرت، حوزهی کاملی از پاسخها، واکنشها، نتایج و تدابیر ممکنه پیدا میشود» (دریفوس؛358:1376 به نقل از فوکو). قدرت تنها بر روی افراد آزاد و اعمال آنها اعمال میشود و آنها را برمیانگیزد تا از میان گزینههای گوناگون دست به انتخاب بزنند. از همین رو، شرط وجود قدرت، رابطهی مستمر آن با مبارزه، مقاومت و آزادی است. اما هرجا نافرمانی و مقاومت به پایان برسد، رابطهی قدرت هم به پایان میرسد (دریفوس؛26:1376) ژیل دلوز میگوید: «مقاومتکردن، خلقکردن است». معنای عبارت این فیلسوف این است که با بسط تجربیات بسیار میتوان از حالت «باید-بودن» به حالت «باید-کردن» عبور کرد. (فلورانس اوبنا؛ 89:1384)
3
با این شیوهی تحلیل، همزیستی قدرت و مقاومت در تجربهی سیاسی ایران پساانقلابی، اختلالهای کارکردی دولتها و شکلهای جدیدی از نزاع سیاسی در میان گفتمانها ظهور یافتهاند. هر یک از این گفتمانها هنگامی که بر دولت تسلط یافتهاند و به گفتمانی هژمونیک تبدیل شدهاند دگرهای خود را به حاشیه راندهاند، بدینمعنا که برای تبین جهان فرهنگی خود، در کنار بیان سازههای هویتی، تمایزها و غیریتها را با دیگران آشکار ساختهاند و رقیبان خود را طرد کردهاند. در نتیجه، هویتها به کانونهایی برای ستیز میان نیروهای سیاسی و اجتماعی تبدیل شدهاند. سوژههای سیاسی طردشده، از راه بازنمایی هویت به مقابله با گفتمان دولت مسلط میپردازند و شکل جدیدی از جنبشهای اجتماعی معطوف به هویت پدید میآید. سیاست هویت به کنشهای سیاسی آگاهانه برآمده از هویت کنشگران به جریانها و گفتمانهای مسلط در جامعه میپردازد. افراد با هویت ناشی از بسترها و زمینههای اجتماعی خویش، در مواجهه با این جریانها از خود واکنش نشان میدهند. چنانچه آن را با انتظارها و آرزوهای خود همنوا ببینند، حول آن گفتمان گرد هم میآیند و آن را میپذیرند، ولی گاه گفتمان مسلط را نمیپذیرند. مانند اقلیتها (به تعبیر دلوز اقلیت یعنی همهکس) و گروههای بهحاشیهراندهشده. اینان دست به مقاومت و جنبشهای رهاییبخش میزنند و برای خود هویت مقاومت تعریف میکنند پس، با حاشیهرانی دگرها، غیریتسازی رقیبان تداوم مییابد؛ سپس هنگامه مقاومت بهصورت ستیز یا رقابت دربرابر هویت مسلط از طریق بازنمایی هویت برپامیگردد و سیاست هویت شکل میگیرد تا به تعبیر دلوز در انجام مقاومت، آفرینشی حاصل شود.




