1
در مباحث مربوط به سیاستِ فرهنگ، تعاریف مربوط به جنبشها را افزون بر کنشهای سیاسی درگیرِ مبارزهی علنی، به کنشهای منتهی به تعریف و ایجاد معناهای جدید، هویتهای جدید و شیوههای جدید زندگی بسط دادهاند و از سلطهی تعاریف جامعهشناختی قدیمی که نگاه شدیداً جبرگرایانه و فاقد امکانهای تغییر رادیکال در سطح جامعهشناسی خُرد دارد، فاصله میگیرند. از این منظر، جامعه با به چالش کشیدن فرهنگ و قواعد زندگی روزمره بر خود تاثیر میگذارد. با عبور از معیارهای صلب و منجمدی که کنشگر را صرفا با درک عالیترین هدف کنشاش بهرسمیت میشناسد و جنبش را با عضوگیریاش از زنان و مردان بر سر یک ایدئولوژی معین معنا میکند، این تلقی از جنبش، تمرکز خود را بر نوعی از خطوط مبارزه قرار داده است که در آن تغییرات، بر اثر به چالش کشیدن مفاهیم و چارچوبهای ادراکشده، با تردید بر هویتهای از پیشتعیینشده، با ایجاد تغییر در معناها و همزمان با ساخت نمادها و معناهای جدید، حادث میشوند. متعاقب نگاه مذکور به قدرت و سیاست، ارجاع به مفهوم “زیست-جنبش” از آن جهت اهمیت دارد که این مفهوم بهعنوان واکنشی در مقابله با زیست-سیاست و زیست-قدرت مطرح میشود که از همان مجاری انقیاد (همگونسازی زندگی،سبک زندگی، هنجارهای زندگی، کنترل و تنظیم ذائقههای فرهنگی و…) رهایی را آغاز میکند وخواستار بازشناسی خود بهنام زندگی است.
2
در ایران اگر کشف نفت و ورود گستردهی تکنولوژی و صنایع به کشور که با تغییرات مبسوط در فضای اجتماعی و سیاسی کشور همراه بود را آغاز مدرنیزاسیون بدانیم، همچنین با شکلگیری و رشد دولت-ملت منسجم در یک صد سال گذشته همراه کنیم میتوان انقلاب اسلامی 1357 را نقطه اوجی در شکلگیری هویت مدرن و به تبع آن کانونیت یافتن سوژهی انتخابگر ایرانی دانست. در دنیای مدرن هویتها متکثر میشوند و هر کدام در دیالوگ با اقتدار در راستای مطالبات و حقوق خود ثقل و اهمیت مییابند. در این راستا، زنان در ایران در این کارزارِ کانونیت یافتن هم متاثر و هم بسیار اثرگذار بودهاند، بهقسمی که کنشهای آنها برای ایجاد تغییر در جامعهی مردسالارانه و برای دستیابی به حقوق اجتماعی را میتوان فاکتوری دانست که در عین حال بر روند تغییرات سیاسی تکینهی این کشور نقش بسزایی بازی کرده است. تحقیقات و مطالعات معاصر متعددی متفکران را بر آن داشته است که روند تغییرات و مدرنیزاسیون هر جامعهای مطابق با خاستگاه فرهنگی، اجتماعی و سیاسی آن جامعه پیش رفته و همچنین رخدادهای حامل گسست در تاریخ یک کشور تاثیرات جدیای بر این روند گذاشته است که این تکینگی را در یک جامعه سبب میشود. آنچه در این مناقشات مغفول است نه روند تغییرات، بلکه بازیگران و حاملان کنشهاییاند که پیشاهنگ تغییرات بودهاند. در این راستا، با در نظر گرفتن تعاریف بالا از سوژگی و محدودنکردن مطالعه به سوژگیهای سیاسی و اجتماعی آشکار، ابعاد بسیاری از عاملیت کنشهای زنان در دگرگونیهای تدریجی تاریخ ایران نادیده گرفته شده است. به عبارت بهتر، با ادبیات رانسیری دربارهی کارگران، گویی زنان بهصورت تاریخی از فکر حذف شدهاند. بهرهگیری از نگاه رانسیر دربارهی کارگران، آنجا که در نقد جریان غالب مارکسیسم، طبقهی کارگر را نه قشری منفعل و نیازمند روشنفکر انقلابی، بلکه طبقهای دارای کنشگری حامل معنا و واجد تغییر تلقی میکند، در شکلگیری این نگاه به کنشگری زنان، بسیار راهگشا خواهد بود. بر این اساس، آنچه که جنبشهای مرسومِ دفاع از حقوق زنان پیشفرض انگاشتهاند لزوم آگاهسازی قشریست که بهواسطهی ناآگاهی از حقوق خود و یا جایگاه ضعیفتر در جامعه مورد ظلم و تضییع حقوق واقع میشوند، به این نحو گویی با موجودات منفعلی مواجهایم که از هرگونه کنش خارج از “هویت از پیشتعیینشده” و بهطور کلی، از فکر زایندهی “غیر” بیرون گذاشته میشوند. بدین ترتیب، همانطور که کارگر در مارکسیسمِ مورد انتقادِ رانسیر نیازمند روشنفکریست که بهجای آنان فکر کند، زنِ ابژهی این نوع از قدرت-دانش نیز در خوانش مرسوم، چنین مفروض پنداشته شده. اما بر خلاف خوانش متداول پیشین، نگارندهی متن حاضر مترصد آنست که زنان جامعهی ایران چگونه با سیاست تسخیر فضاها و اتخاذ شیوههای زندگی که علایق و منافع مشترکی را برایشان بهوجود آورد به یک عمل جمعی مؤثر دست زدند و بیآنکه خود بدانند به یک ضد نیرو در مقابل فرهنگ سیاسی جاری تبدیل شدند.
3
فرض قابل تامل، آنست که میتوان تعریف مشخصی (خوانشی سیاسی) از زیست زنان بهعنوان نوعی پیشروی آرام زنان داشته باشیم که در فرضی ثانویه با تغییر در امر سیاسی با تعریفی برابریجویانه منبعث از دوگانهی رانسیری “امرِ پلیسی و امرِ سیاسی” همراه بوده است. فرض ثانویه که بر مبنای فرض اول استوار است توزیع امر محسوس در ایران را هدف قرار میدهد که میتوان آن را نمایانگر تغییرات در امر سیاسی در ایران دانست. شاید بتوان جایگاه نحیفِ زنان در سمتهای مدیریتی، فضاهای سیاسی و اقتصادی در ایران را از عوامل عمده تفاوت کمّی مشارکت زنان در کنشهای سیاسی آشکار و رسمی تلقی کرد، اما هر نوع مطالعه تغییراتِ سیاسی در ایران، با در نظر گرفتن صرف کنش سیاسی علنی مردان – دستکم به لحاظ کمّی – بهعنوان حاضران عمده کنشهای رسمی و آشکار سیاسی بهشدت مخدوش و ناقص است. خلاءهای پژوهشی و نظری که سوژگی زنان را در ایجاد تصویرهای هویتی متفاوت از خودشان مورد بررسی قرار دهد و شاهد بازنگری و ایجاد تغییر آنها در نسبت با امر سیاسی باشد، میتواند دریچهی جدیدی برای محققی باشد که بر آن است تا به جنبشهایی بپردازد که در سیطرهی دانش-قدرت مسلط سرکوب میشوند. کنشهای زنان، در نسبت با پدیداری تعاریف نو به نو و مقاومت در برابر معانیای که به تولید و بازتولید هژمونی میپردازند، تحت عنوان “زیست-جنبش زنان”، میتواند مورد مطالعه مبسوط قرار گیرد.
*مفهوم زیست-جنبش در کتاب “زیست جنبش” اثر محمدرضا تاجیک (1398) نشر نگاه معاصر، اینگونه تعریف شده است: ترکیبی از خصایص رفتارهای جمعی اعتراضی در کنشی ناظر بر زندگی سوژهای یک ملت است که معطوف به نفی حمکرانیهای هنجارمندساز و انضباطبخش و در مقابله با زیست-قدرت “از همان مجاری انقیاد –همگونسازی زندگی، …هنجارها، شیوهی زیستن و مردن، شیوهی شادی کردن، خوردن، خوابیدن، لذت بردن، آمیزش کردن- رهایی را میآغازد” و با بهره بردن از تاکتیکهای متنوعی، رمزگانهای مستقر در معانی را از نو سازماندهی میکنند.
**تصویر متن:اثر افشین پیرهاشمی


