سوگنامه یا سیاست­نامه:جستاری در باب قصیدۀ ایوان مداین  

الهام حسینخانی(ضیمران)

قصیده ایوان مدائن عمدتا به عنوان سوگنامه‌ای در عظمت بربادرفتۀ ایران و شاهان ایرانی و طاق کسری معرفی شده است. کلام و کلمات این متن نیز در نگاه اول، همین غم حسرت‌بار و سوزناک و آهی از دل برآمده را نمایش می‌دهند. اندوهی برای یک شکوه از دست رفته و دلتنگی برای آن! ظاهرا حضور این غم و حسرت در تمام ابیاتی که در آن مخاطب به سردادنِ آه و گریه و زاری دعوت می‌شود، انکارنشدنی است
یک ره ز ره دجله منزل به مدائن کن            وز دیده دوم دجله بر خاک مدائن ران
بر دجله گری نونو، وز دیده زکاتش ده          گرچه لب دریا هست از دجله زکات‌استان
اگر موضوعِ حسرت و اندوه بر شکوهی از دست رفته را به عنوان لایۀ اول و روییِ متن بپذیریم، لایۀ دومی هم برای آن می­توان در نظر گرفت. بنابراین آنچه در این نوشته از لا‌به‌لای متن پیگیری می‌شود، سویۀ‌ دیگری از معنای آن است.
در این خوانش و سویه دوم، بحث بر سر شکوه ایران کهن نیست و صرفِ آمدنِ چند نام و نشان، تعیین نمی‌کند که مثلا مراد از شاه، فقط شاهان ایرانی و منظور از انوشروان، تنها انوشروان ساسانی باشد. حتی مشخص نمی‌کند که به لحاظ تاریخی و جغرافیایی مختص عهد باستان و ایران باشد. در اینجا مساله کمی از ملیت و حبِّ وطن و افتخار بر آن شکوه ایرانی فراتر می­رود. این سویه کلی‌تر و فراگیرتر است، به طوری که  انوشیروان،خسروپرویز و ایوان مدائن دست‍اویزی می­شوند برای بیانِ یک مساله اجتماعی-سیاسیِ عصر و چه بسا همۀ اعصار! در اینجا شاهِ ایرانی، نمادی از همۀ حاکمان است و کاخ کسری، استعاره از تمامیِ دستگاه­های قدرت در همۀ دواران­هاست (چه در شکل سنتی آن و چه در قالب امروزینش). شاهد این ادعا در شعر پس از بیت زیر ظاهر می شود، بیتی که ویرانه­ها در پاسخ گریه­ها و زاری­های رهگذری با زبان حال لب به سخن می­گشایند که:
«ما بارگه دادیم این رفت ستم بر ما / بر قصر ستمکاران تا خود چه رسد خذلان»
گویی از پس این بیت در ابیات قصیده یک شیفت گفتمانی اتفاق می­افتد. این بیت می­شود نقطۀ عزیمتِ متن از موضوعی فردی، احساسی و درونی به موضوعی جمعی ،انتقادی و بیرونی.
با این نگاه به ناگاه، مسبب آن اندوهانِ دیرین و اشک­های خونین، فقط بی وفایی دنیا و از دست رفتن شکوه گذشته نیست از همین رو رنگ و بوی این اندوه درونی کم کم آمیخته به اعتراضی بیرونی می­شود.نمی­توان از این بیت به اجمال گذشت  و اندرزهایِ پس از آن را یک پند اخلاقی برای عموم مردم پنداشت. بلکه از اینجا به بعد گسترۀ مخاطبان از مردم  به شاهان و حکومت­داران کشیده می­شود.
پندار همان عهد است از دیدۀ فکرت­بین                   در سلسلۀ درگه در کوکبۀ میدان
اسب پیاده شو بر نطع زمین نه رخ                       زیر پی پیلش بین شهمات شده نعمان
نی نی که چو نعمان بین پیل­افکن شاهان را          پیلان شب و روزش گشته به پی دوران
ای بس شه پیل­افکن کافکند به شه­پیلی              شطرنجی تقدیرش در ماتگه حرمان
پیداست که خطاب این ابیات تمرکزش بر عموم مردم نیست، بلکه یک جریان یا یک سلسه قدرت مد نظر آن است که می­گوید: ای صاحب قدرت از اسب (نشانه قدرت) پیاده شو و برای لحظه­ای در آستانۀ ویرانه­های قصر شاهانی که تازه عادل و قدرتمندِ واقعی بودند سر بر زمین بگذار و ببین آنان که خود پیل افکن بودند چگونه در زیر پای پیلان روزگار نابود شده­اند! این ابیات بیشتر از آنکه نگاه حسرت­باری به گذشته داشته باشند، نگاهی نگران دارد به اکنون و آینده، هشداری هستند برای صاحبان قدرتی که همعصر با این کلمات هستند و یا در آینده بر مسند می­نشینند… روح معترض و هشداردهندۀ متن در جایی به صورتی گذرا و با سرعت زیاد، مخاطب اصلی را مشخص می­کند:
خاقانی از این درگه دریوزۀ عبرت کن        تا از در تو زین پس دریوزه کند خاقان
مخاطب مهم و اصلی، هر صاحبِ قدرت، شاه، حاکم و یا هر چه که نام او را بگذاریم، است. شاید در بافت کلی متن، مخاطبان و مقصودها و منظورهای مهم و اصلی، آنچنان واضح و روشن نباشند، اما با پیگیری در سطوح زیرین متن مشخص می­شود که لحن کلام در برخی از ابیات و کلمات  در حکم  نشانه­هایی هستند برای رهنمون کردن ما به درک حضور این روحِ اعتراض و بیزاری از صاحب­قدرتان؛ در نتیجه به جای اینکه مستقیم بگوید ای حاکمان شما ظالم و ستمکارید می­گوید: دنیا زودگذر است، به جای آنکه به حاکمان عصر بگوید شما بر مسند باقی نمی­مانید، می­گوید این خاک آبستنِ جاویدانِ جباران و تاجوران بسیاریست که هرگز امکان زاده شدن آنها نیست.
گفتی که کجا رفتند آن تاجوران اینک                    ز ایشان شکم خاک است ابستن جاویدان
بس دیر همی زاید آبستن خاک آری                     دشوار بود زادن، نطفه ستدن آسان
چندین تن جباران کاین خاک فروخورده است        این گرسنه چشم آخر هم سیر نشد ز ایشان
نشانه­ای دیگر بر مرکزیت صاحبان قدرت به عنوان مخاطب اصلی متن وجود دارد و آن در جایی اتفاق می­افتد که رهاوردی که برای حاکم شروان انتخاب می­کند متفاوت است با رهاوردی که برای دوستان می­خواهد بیاورد؛
برای اولی یعنی حاکم شروان، خاک مداین را به عنوان تحفه سفر تعیین می­کند، تحفه ای که برای ما معاصران این جمله معروف مارکس را به ذهن متبادر می کند: هر آنچه سخت و استوار است دود می‌شود و به هوا می رود.
گر زاد ره مکه توشه است به هر شهری                 تو زاد مداین بر، تحفه ز پی شروان
(در این جا شروان مجاز گرفته شده است از حاکم و یا دشمنان و ظالمان به قرینه «سلطان» در بیت قبل)
و برای دومی یعنی دوستان قطعه یا چکامه­اش را به عنوان ره­آورد یا سوغات سفرش می­آورد چرا که این قطعه می­تواند حرف دل آنان هم باشد، دوستان و اخوان قطعا با او همدل و هم­زبانند در نتیجه این قصیده را از بهر دل دوستان برایشان به ارمغان می­آورد.
اخوان که ز ره آیند، آرند رهاوردی                  این قطعه رهاورد است از بهر دل اخوان
باری در جستجوی ناگفته­های این متن، در سمت و سوی دیگرش مشخص می­شود که سخن گفتن از بی وفایی دنیا، در واقع اشاره­ای است به ظلم و ستمی که صاحب­قدرتان بر دیگران روا می­دارند در حالی که باید بدانند این ظلم پایدار نیست، سخن گفتن از  شاهان ساسانی و شکوه و عظمت ایران باستان اشاره­ای است به همۀ دستگاه­های قدرت در تمام دوران­ها با همه کوکبه و جلالشان!  و اندوهان و اشک­ها و اندرزها اگر بروز می­کنند، معناهای مختلف و متععدی را بر دوش می­کشند به گونه­ای که متن گستره­ای وسیع و متفاوت را به عنوان مخاطب مد نظر دارد، این مخاطب اگر جز اخوان و عموم مردم باشد، در کنار ِ متن و همصدای آن است، اگر جز صاحبان قدرت باشد در مقابل و روبه­روی آن قرار می­گیرند لذا در پایان شعر  از خوانندگان دعوت می­شود که در این کلام سحرآمیز به دقت بنگرند و حتی برگردند و دوباره ببینند این دیوانۀ عاقل جان چه گفته است.
بنگر که در این قطعه چه سحر همی راند           مهتوک مسّبح­دل، دیوانۀ عاقل­جان….

بیشتر بخوانید

فهرست