قصیده ایوان مدائن عمدتا به عنوان سوگنامهای در عظمت بربادرفتۀ ایران و شاهان ایرانی و طاق کسری معرفی شده است. کلام و کلمات این متن نیز در نگاه اول، همین غم حسرتبار و سوزناک و آهی از دل برآمده را نمایش میدهند. اندوهی برای یک شکوه از دست رفته و دلتنگی برای آن! ظاهرا حضور این غم و حسرت در تمام ابیاتی که در آن مخاطب به سردادنِ آه و گریه و زاری دعوت میشود، انکارنشدنی است
یک ره ز ره دجله منزل به مدائن کن وز دیده دوم دجله بر خاک مدائن ران
بر دجله گری نونو، وز دیده زکاتش ده گرچه لب دریا هست از دجله زکاتاستان
اگر موضوعِ حسرت و اندوه بر شکوهی از دست رفته را به عنوان لایۀ اول و روییِ متن بپذیریم، لایۀ دومی هم برای آن میتوان در نظر گرفت. بنابراین آنچه در این نوشته از لابهلای متن پیگیری میشود، سویۀ دیگری از معنای آن است.
در این خوانش و سویه دوم، بحث بر سر شکوه ایران کهن نیست و صرفِ آمدنِ چند نام و نشان، تعیین نمیکند که مثلا مراد از شاه، فقط شاهان ایرانی و منظور از انوشروان، تنها انوشروان ساسانی باشد. حتی مشخص نمیکند که به لحاظ تاریخی و جغرافیایی مختص عهد باستان و ایران باشد. در اینجا مساله کمی از ملیت و حبِّ وطن و افتخار بر آن شکوه ایرانی فراتر میرود. این سویه کلیتر و فراگیرتر است، به طوری که انوشیروان،خسروپرویز و ایوان مدائن دستاویزی میشوند برای بیانِ یک مساله اجتماعی-سیاسیِ عصر و چه بسا همۀ اعصار! در اینجا شاهِ ایرانی، نمادی از همۀ حاکمان است و کاخ کسری، استعاره از تمامیِ دستگاههای قدرت در همۀ دوارانهاست (چه در شکل سنتی آن و چه در قالب امروزینش). شاهد این ادعا در شعر پس از بیت زیر ظاهر می شود، بیتی که ویرانهها در پاسخ گریهها و زاریهای رهگذری با زبان حال لب به سخن میگشایند که:
«ما بارگه دادیم این رفت ستم بر ما / بر قصر ستمکاران تا خود چه رسد خذلان»
گویی از پس این بیت در ابیات قصیده یک شیفت گفتمانی اتفاق میافتد. این بیت میشود نقطۀ عزیمتِ متن از موضوعی فردی، احساسی و درونی به موضوعی جمعی ،انتقادی و بیرونی.
با این نگاه به ناگاه، مسبب آن اندوهانِ دیرین و اشکهای خونین، فقط بی وفایی دنیا و از دست رفتن شکوه گذشته نیست از همین رو رنگ و بوی این اندوه درونی کم کم آمیخته به اعتراضی بیرونی میشود.نمیتوان از این بیت به اجمال گذشت و اندرزهایِ پس از آن را یک پند اخلاقی برای عموم مردم پنداشت. بلکه از اینجا به بعد گسترۀ مخاطبان از مردم به شاهان و حکومتداران کشیده میشود.
پندار همان عهد است از دیدۀ فکرتبین در سلسلۀ درگه در کوکبۀ میدان
اسب پیاده شو بر نطع زمین نه رخ زیر پی پیلش بین شهمات شده نعمان
نی نی که چو نعمان بین پیلافکن شاهان را پیلان شب و روزش گشته به پی دوران
ای بس شه پیلافکن کافکند به شهپیلی شطرنجی تقدیرش در ماتگه حرمان
پیداست که خطاب این ابیات تمرکزش بر عموم مردم نیست، بلکه یک جریان یا یک سلسه قدرت مد نظر آن است که میگوید: ای صاحب قدرت از اسب (نشانه قدرت) پیاده شو و برای لحظهای در آستانۀ ویرانههای قصر شاهانی که تازه عادل و قدرتمندِ واقعی بودند سر بر زمین بگذار و ببین آنان که خود پیل افکن بودند چگونه در زیر پای پیلان روزگار نابود شدهاند! این ابیات بیشتر از آنکه نگاه حسرتباری به گذشته داشته باشند، نگاهی نگران دارد به اکنون و آینده، هشداری هستند برای صاحبان قدرتی که همعصر با این کلمات هستند و یا در آینده بر مسند مینشینند… روح معترض و هشداردهندۀ متن در جایی به صورتی گذرا و با سرعت زیاد، مخاطب اصلی را مشخص میکند:
خاقانی از این درگه دریوزۀ عبرت کن تا از در تو زین پس دریوزه کند خاقان
مخاطب مهم و اصلی، هر صاحبِ قدرت، شاه، حاکم و یا هر چه که نام او را بگذاریم، است. شاید در بافت کلی متن، مخاطبان و مقصودها و منظورهای مهم و اصلی، آنچنان واضح و روشن نباشند، اما با پیگیری در سطوح زیرین متن مشخص میشود که لحن کلام در برخی از ابیات و کلمات در حکم نشانههایی هستند برای رهنمون کردن ما به درک حضور این روحِ اعتراض و بیزاری از صاحبقدرتان؛ در نتیجه به جای اینکه مستقیم بگوید ای حاکمان شما ظالم و ستمکارید میگوید: دنیا زودگذر است، به جای آنکه به حاکمان عصر بگوید شما بر مسند باقی نمیمانید، میگوید این خاک آبستنِ جاویدانِ جباران و تاجوران بسیاریست که هرگز امکان زاده شدن آنها نیست.
گفتی که کجا رفتند آن تاجوران اینک ز ایشان شکم خاک است ابستن جاویدان
بس دیر همی زاید آبستن خاک آری دشوار بود زادن، نطفه ستدن آسان
چندین تن جباران کاین خاک فروخورده است این گرسنه چشم آخر هم سیر نشد ز ایشان
نشانهای دیگر بر مرکزیت صاحبان قدرت به عنوان مخاطب اصلی متن وجود دارد و آن در جایی اتفاق میافتد که رهاوردی که برای حاکم شروان انتخاب میکند متفاوت است با رهاوردی که برای دوستان میخواهد بیاورد؛
برای اولی یعنی حاکم شروان، خاک مداین را به عنوان تحفه سفر تعیین میکند، تحفه ای که برای ما معاصران این جمله معروف مارکس را به ذهن متبادر می کند: هر آنچه سخت و استوار است دود میشود و به هوا می رود.
گر زاد ره مکه توشه است به هر شهری تو زاد مداین بر، تحفه ز پی شروان
(در این جا شروان مجاز گرفته شده است از حاکم و یا دشمنان و ظالمان به قرینه «سلطان» در بیت قبل)
و برای دومی یعنی دوستان قطعه یا چکامهاش را به عنوان رهآورد یا سوغات سفرش میآورد چرا که این قطعه میتواند حرف دل آنان هم باشد، دوستان و اخوان قطعا با او همدل و همزبانند در نتیجه این قصیده را از بهر دل دوستان برایشان به ارمغان میآورد.
اخوان که ز ره آیند، آرند رهاوردی این قطعه رهاورد است از بهر دل اخوان
باری در جستجوی ناگفتههای این متن، در سمت و سوی دیگرش مشخص میشود که سخن گفتن از بی وفایی دنیا، در واقع اشارهای است به ظلم و ستمی که صاحبقدرتان بر دیگران روا میدارند در حالی که باید بدانند این ظلم پایدار نیست، سخن گفتن از شاهان ساسانی و شکوه و عظمت ایران باستان اشارهای است به همۀ دستگاههای قدرت در تمام دورانها با همه کوکبه و جلالشان! و اندوهان و اشکها و اندرزها اگر بروز میکنند، معناهای مختلف و متععدی را بر دوش میکشند به گونهای که متن گسترهای وسیع و متفاوت را به عنوان مخاطب مد نظر دارد، این مخاطب اگر جز اخوان و عموم مردم باشد، در کنار ِ متن و همصدای آن است، اگر جز صاحبان قدرت باشد در مقابل و روبهروی آن قرار میگیرند لذا در پایان شعر از خوانندگان دعوت میشود که در این کلام سحرآمیز به دقت بنگرند و حتی برگردند و دوباره ببینند این دیوانۀ عاقل جان چه گفته است.
بنگر که در این قطعه چه سحر همی راند مهتوک مسّبحدل، دیوانۀ عاقلجان….
قایقی باید ساخت
حرفهایم، مثل یک تکه چمن روشن است. به شما میگویم: شبِ تاریک و بیم موج و گردابی حایل…




