پارِسیا (حقیقتگویی) و پارِسیاستِس (حقیقتگو) در میان مفاهیم و واژگان اندیشهی سیاسی، کلیدواژهگانی مهجور و مغفول در فضای سیاسی و فکری ایران هستند. غربت این مفاهیم شاید نه تنها از آن رو است که این مفاهیم زاییده بستر آتن کلاسیکاند که در آن گفتن بیمحابای حقیقت بخشی از فرهنگ و سیاست بهشمار میرود، بلکه از این جهت است که در این روزگار بهندرت مابهازاء واقعی و انضمامی در میان جامعهی ایرانی دارد. در تاریخ این کشور شخصیّتهایی بودهاند که در قامت یک پارِسیاستِس ظهور کردهاند و با حقیقتگویی در ساحت اندیشه و فرهنگ این سرزمین جاودان شدهاند. در واقع حسین منصور حلاج با ندای اناالحق و عینالقضات همدانی با بیپرواییاش در بیان حقیقت تجسدِ پارِسیاستِس و حقیقتگویی در گذشته تاریخی ما هستند، اما در پهنه تاریخ معاصر ایران گویا مصداق این حقیقتگویی کسی جز علی شریعتی نیست؛ شخصیّتی که در میانهی دهههای 40 و 50 خورشیدی یک تنه بار فقدان حقیقتگو و غیبت حقیقتگویی را بر دوش میکشد و به مصاف اجتماع از خودبیگانه و طبقهی حاکم میرود. در این بین در یک نگاه اجمالی به تاریخ معاصر ایران شخصیّتهای مهم فکری و سیاسی را میتوان یافت که دغدغهی حقیقت و مکاشفه آن را در لابهلای متون و از میان بطون داشتهاند، اما قلیلاند کسانیکه نه تنها در جستجوی حقیقت بودهاند، بلکه حقایقی را که در این مسیر کشف و کسب کردهاند بیمحابا در مواجهه با قدرت به زبان آوردهاند. این بیان بیباکانه حقیقت وجه ممیزه حقیقتدان با حقیقتگوست و بهنوعی وجه تمایز علی شریعتی بهعنوان روشنفکر عرصهی عمومی با همعصران خودش نیز هست که یا لب دوخته و از بازگویی حقیقت امتناع کرده و به کنج عزلت رفتهاند یا با وجود حقیقتدانی همراه و همیار قدرت شدهاند و با امتناع از گفتن حقیقت به قدرت حاکم، به مرور زمان شرایط را برای سقوط ساختار سیاسی فراهم کردند. برخلاف نظر بسیاری از صاحبنظران و تحلیلگرانی که معتقدند روشنفکری نظیر شریعتی به تنهایی عامل و باعث رادیکالیزهشدن جامعهی ایران در سالهای قبل از انقلاب است، نگارنده بر این باور است که عدم بیان حقیقت از سوی جستجوگران حقایق و فقدان گسترده حقیقتگویانی نظیر علی شریعتی شرایط را برای تقویت استبداد سیاسی در دستگاه حاکمه و بروز و ظهور رادیکالیسم و خطمشیهای مسلحانه در بطن جامعه فراهم کرد. قطع یقین استبداد محصول شرایط اجتماعی است و مقومات آن بیشتر از آنکه در هسته مرکزی قدرت جای گرفته باشد در بستر اجتماع و ذهن نخبگانی قرارگرفته که بهجای گفتن مستقیم حقیقت به قدرت حاکم هرکدام منفعتطلبانه در پی منافع شخصی و زودگذری بودند که از میان چشم بستن بر حقیقت و لبگزیدن از بیان حقیقت بهدستآمده بود. بر این اساس شریعتی را باید پارِسیاستِس یا حقیقتگویی دانست که فارغ از منفتطلبیهای آنی و شخصی در زمینه و زمانهی خویش بیباکانه و صادقانه به بیان بخشهای مهمی از حقایق اجتماعی، سیاسی و مذهبی پرداخت که برآمده از دغدغهها و واقعیتهای جامعهی ایران در آن دوران بود، حقایقی که اگر از سوی حاکمان وقت شنیده و به جد گرفته میشد شاید آیندهی تاریخی ما بهگونهای دیگر رغم میخورد.
برای شمایی که عشق ِتان زندهگيست
شما که عشقِتان زندگیست شما که خشمِتان مرگ است، شما که تاباندهاید در یأسِ آسمانها امیدِ ستارگان را…




