معرفی کتاب «به سوی پدیدارشناسی تمایز جنسی»، اثر سارا هاینما،ترجمه حمید ملکزاده
در سال جاری نخستین جلد از مجموعهی «پدیدارشناسی و سیاست» با همکاری جامعهی ایرانی پدیدارشناسی، انجمن علوم سیاسی ایران و انتشارات گامنو با عنوان «به سوی پدیدارشناسی تمایز جنسی: هوسرل، مرلو-پونتی، بووار» منتشر گردید. نویسندهی این کتاب سارا هاینما (Heinämaa) استاد فلسفهی دانشگاه جایوِسکالا (Jyväskylä) در کشور فنلاند، حدود بیست سال پیش، یعنی در سال 2003 میلادی اثر خود را به زبان انگلیسی منتشر کرده است. خوشبختانه دکتر حمید ملکزاده، دبیر و نیز از موسسان جامعهی ایرانی پدیدارشناسی که پیشتر آثار هاینما را مطالعه کرده و با این فیلسوف پدیدارشناس وارد بحث و گفتگوی جدی شده بود، به لطف آشنایی با مفاهیم پدیدارشناسانه به ویژه فلسفهی استعلایی ادموند هوسرل (Husserl)، ترجمهای روان و علمی را از این اثر به زبان فارسی در اختیار ما قرار داده که به مقدمهی اختصاصی نویسنده برای خوانندگان فارسیزبان مزین گردیده است.
وجه برجستهی این کتاب رویکرد پدیدارشناسانهی آن به مسئلهی زنانگی (femininity) است که از رهگذر بررسی جامع و بدیع اثر اندیشمند نام آشنای فرانسوی سیمون دو بووار (Beauvoir)، یعنی «جنس دوم[1]» (The Second Sex/ Le Deuxième Sexe) صورت پذیرفته که نخستین بار در ژوئن 1949 به چاپ رسیده است. نیازی به ذکر این مطلب نیست که تاکنون تفاسیر و نقدهای متعددی نسبت به بووار به نگارش درآمده و این اثر تاثیر به سزایی بر مطالعات زنان و اندیشمندان علاقهمند به این حوزه داشته است. اما همانگونه که از عنوان فرعی کتاب بر میآید، آنچه کار هاینما را در این میان متمایز میسازد پیوندیست که میان اندیشهی بووار و پدیدارشناسی استعلایی هوسرل و نیز فلسفهی بدنمندی ادراکِ موریس مرلو-پونتی (Merleau-Ponty)، به ویژه در رابطه با مفهوم «بدن زنده» (living body/ Leib) برقرار میسازد. هاینما به طور مفصل به این موضوع میپردازد که چرا جریان مسلط در خوانش «جنس دوم» به طور خاص و سایر آثار بووار به طور کلی، اسیر سوءبرداشت گشته است و سپس به ارائهی خوانش مفصل و دقیق خود از بووار دست میزند.
نخستین ادعای بووار در رد فهم سنتی از «جنس دوم» این است که این کتاب نه به مثابه مجموعهای از دعاوی تجربی، بلکه میبایست همچون پژوهشی فلسفی، هرچند در معنایی غیرنظاممند از فلسفه، مورد مطالعه و بررسی قرار گیرد. بدین ترتیب او در فصل نخست به تاثیر نقد کییرکهگارد (Kierkegaard) نسبت به فلسفهی نظاممند هگل بر برداشت بووار از تفکر فلسفی پرداخته و نشان میدهد که چرا برخلاف تصور رایج نمیتوان اندیشهی بووار را ذیل فلسفهی اگزیستاسیال ژان-پُل سارتر (Sartre) قرار داد. به عبارت دیگر هاینما نشان میدهد که چرا بووار «متفکری اصیل و مستقل» است که «صرفا ایدههای سارتر را به کار نبرده»، بلکه بحث او در مورد مونثبودن و زنانگی در درجهی نخست توصیفی پدیدارشناسانه است. رویکرد پدیدارشناسانهی بووار به همین صورت بیش از آن که از سنت اگزیستانسیالیستی هایدگر و سارتر پیروی کند، به روش و مفاهیم هوسرل و نیز تفسیر مرلو-پونتی در کتاب «پدیدارشناسی ادراک» که تنها چهار سال پیش از «جنس دوم» به چاپ رسیده وفادار بوده است، هرچند حتی بداعت کار او از حاصل کار این دو اندیشمند شهیر حوزهی پدیدارشناسی فراتر میرود. جالب اینجاست که هاینما یکی از دلایل کژفهمی اندیشهی بووار و تقلیل دستاوردهای فکری او به حاشیهای از فلسفهی سارتر را در غلبهی رویکرد روانشناسانهساز حاکم بر تفاسیر کار فکری زنان در پرتوی روابط و زندگی عاطفی ایشان – در این مورد روابط صمیمانهی او با سارتر – میداند که رویهای غالب در نادیده گرفتن تفکر زنانه است. به همین بهانه وجه دیگری از اثر هاینما در تاکید بر زنبودن بووار به مثابه یک فیلسوف نمایان میگردد، یعنی جایی که وی بر ضرورت ترویج اندیشهی فلسفی زنان همچون پادزهری برای رهایی از جهانبینی و ارزشگذاری مردسالارانه به ویژه در عرصهی تفکر فلسفی و ارائهی جایگزینی برای جریان تفکر ابژهساز، ریاضیگون و نظاممند غالب دست میگذارد.
در فصل دوم کتاب با عنوان «بدن زنده»، نویسنده ابتدا به طرح این دعوی میپردازد که برجستگی اندیشهی بووار در بازتعریف او از مسائل بنیادین پیرامون مطالعات زنان در قالب معنای اونتیک (ontic) جنس به مثابه پدیدهای برساخته و چگونگی تجربهی تمایز جنسی به ویژه از ناحیهی زنان یا همان تجربهی زنبودن است. از طرفی به دلیل عدم باور بووار به «بیطرفی» جریان کار فلسفی در سنت تاریخی آن که ذکر آن رفت، سکسوالیته (Sexuality) به درونمایهی محوری پژوهش وی بدل میگردد. بدین ترتیب بر مبنای خوانش هاینما، بووار سعی در نشان دادن این واقعیت دارد که چگونه به واسطهی نظام علمی و فلسفی موجود، «حوزههای وسیعی از تجربهی انسان» یعنی تجربهی زیستهی زنان از اساس نادیده انگاشته شده است. همزمان با در سر داشتن این هدف، بووار از اساس به بداهت ایدهی زنبودن حمله کرده و وجه رادیکال اندیشهی انتقادی خود را با این پرسش که «وقتی دربارهی شخص برخوردار از سکس صحبت میکنیم، بودن و واقعیت چه معنایی پیدا میکند» آشکار میسازد. کسانی که پیشتر با جریانهای گوناگون در مطالعات زنان آشنایی دارند، به خوبی از اهمیت این بحث، یعنی بازطرح پرسش از معنا و چگونگی واقعیت زنبودن آگاهند. اما نکتهی قابل توجه رویکرد و روش ویژهی بووار در این مسیر است که امکان پرداختن به جنبههای نوینی از این مسئله را فراهم میآورد؛ یعنی رویکرد پدیدارشناسانه.
پیشتر گفته شد که از نظر نویسندهی کتاب، مفهوم بدن زنده محور بحث پدیدارشناسانهی بووار است، چرا که تنها از رهگذر برقراری پیوند میان این مفهوم و تفسیر دوبارهی رابطهی معنیدار میان روح و بدن است که میتوان بحث سکسوالیتهی بووار را فهم کرد. در پدیدارشناسی هوسرل بدن زنده در برابر بدن در معنای زیستشناختی آن (körper) تعریف میشود و به ادراک وجه روحانی یا سوبژکتیوی اشاره دارد که طی مواجهی همدلانه (empathic) ما با بدن دیگران – و نیز ادراک بیواسطهی بدن خود – همچون همپیوند آگاهی استعلایی آشکار میگردد. به عبارت دیگر، بدن زنده وجه شخصگرایانهی (personalistic) تجربهی فردی را که نه از قوانین علی، بلکه از قوانین انگیزشی مختص به روح پیروی میکند نمایان میسازد. نکتهی حائز اهمیت در اینجا رفع شکاف پُرناشدنی میان جسم/روح از یکسو و سوژه/ابژه از سوی دیگر – یعنی مسائلی که فلسفهی کوگیتوی (Cogito) دکارت را با چالش روبرو کردند – در قالب وحدت خودانگیختهی بدن در انحای گوناگون پدیدارشدن آن است. از میان اصحاب پدیدارشناسی مرلو-پونتی بیش از سایرین به بسط این موضوع، به ویژه نقش بدنمندی در ادراک ما از خود، دیگران و جهان پیرامون و در نهایت شکلگیری «جهان عینی» در مفهوم پدیدارشناسانهی آن پرداخته است. بدین ترتیب مرلو-پونتی تاثیر به سزایی بر فهم بووار از بدن زنده و بدنمندی ادراک داشته است. اما این بحث چه جایگاه ویژهای برای بووار دارد؟
هاینما در فصل بعدی، یعنی فصل سوم کتاب خود مباحث پیشین خود را در رابطه با بدن زنده به «بدن جنسی و اروتیک» بسط میدهد. در اینجا رویکرد پدیدارشناختی را به دو موضع طبیعی و شخصگرایانه در نسبت با بدن میافزاید. به همین ترتیب به تفاوت خوانش مرلو-پونتی و سارتر از «قرائت هوسرل» میپردازد و مدعی میگردد که بووار در این دو راهی، بازهم برخلاف تصور عموم، پای در مسیر فکری مرلو-پونتی میگذارد. به اختصار، مرلو-پونتی نگاه ابزارگرایانهی هایدگری-سارتری را به چالش کشیده و بدن را نه ابزار آگاهی بلکه درهمتنیده با آن میداند که نسبت ما را با جهان پیرامونمان شکل میدهد. نویسنده معتقد است که بووار در همراهی با مرلو-پونتی در برداشتی بیانگرانه نسبت به بدن بر اهمیت سکسوالیته به مثابه تجلی انضمامی وجود تاکید میگذارد که روابط چندوجهی و متمایز ما را با جهان نشان میدهد. به علاوه وی خاطر نشان میکند که بووار در نقد برداشت هایدگر و سارتر بر این عقیده است که «این فرض که همهی تجربههای بدنی به معنایی ابزاری تحلیلپذیر هستند، پیشفرضی مردسالارانه است.»
وجه دیگر رویارویی سارتر و مرلو-پونتی در قالب بحث از میل جنسی شکل میگیرد، یعنی جایی که به اعتقاد سارتر ناممکنبودن پروژهی میل در نزاع ناگزیر میان ابژهسازی دیگری از یکسو و تسلیم در برابر وی (ابژهسازی خود) از سوی دیگر، یا سادیسم در برابر مازوخیسم عیان میگردد. مرلو-پونتی برخلاف سارتر به چندگانگی و تنوع سکسوالیته باور داشته و آن را با وجود «درهمتنیده» میداند، یعنی سکسوالیته در تمامی رفتارهای دیگر ما جریان داشته و قابل مطالعه است. تمام ساحتهای وجود انسان که در کنشهای او متبلور میشود اهمیتی یکسان دارد و تمامیتی واحد را شکل میدهد که همان شیوهی خاص زیست افراد است. به همین ترتیب «رفتار جنسی یک شخص، بیانی از شیوهی بودن او در جهان است» و در عین حال «شکل زندگی او مبین وضعیت جنسی اوست». به عبارت دیگر در اینجا ما با هویتهای جنسی از پیش معین و ثابتی روبرو نیستیم، بلکه این شیوههای مستمری از عمل، عادت و تفکر است که در قالب مذکر و مونث بودن به مثابه گونههای متفاوتِ نسبت برقرارکردن با جهان مفصلبندیشده و «هر شخص منفرد، روایت یا پیرایش یکی از این دوگونهی اصلی را خلق میکند». این برداشت تاثیر وافری بر ایدهی زنبودن یا زیست زنانهی بووار به مثابه یک هستی در حال شدن داشته است. با این حال نویسنده به ما گوشزد میکند که تحلیل بووار تفاوتهایی نیز با برداشت مرلو-پونتی دارد، چرا که او انسان را «موجودی دادهنشده» یا گونهای تاریخی و نه طبیعی تعریف میکند. طبق تعریف بووار بدن ما هیچگاه با هیچ خودی اعم از «ناشناس» یا «شخصی» – در ادبیات مرلو-پونتی – مطابق نمیشود، بلکه «شوری» (vitality) را آشکار میسازد که گاه ورای خواست و حتی انتظار و ادراک ما عمل کرده و همواره میتواند ما را به شگفتی وادارد. مثلا بووار تجربهی بارداری در زنان را همچون تجربهای همزمان سرشار از «غنا» و «نقص» توصیف میکند که همچون دقیقهای از فرارفتن از خود تجربه میشود. در این میان اگرچه مردان نیز قادر به تجربههایی مشابه هستند، اما امکان چنین تجربهای به واسطهی تفاوت شیوهی زیست و بدنمندی برای زنان محتملتر و به لحاظ ساختاری ژرفترست. چنین تفاوتی را حتی در محدودیت مفاهیم اروتیسم مردانه و عدم تکافوی آن در توصیف تجربهی جنسی زنان میتوان ملاحظه کرد که همانگونه که پیشتر گفته شد در چارچوب نظریهپردازیهای متداول مثلا در مباحث علم روانشناسی و حتی فلسفه و نیز ارزشگذاریهای همپیوند با آن، بخشی از واقعیت، یعنی جنبههایی از تجربهی زیسته را مغفول میگذارد. در این میان حتی مردان پدیدارشناسان نیز از تیغ تیز انتقاد بری نمانده و آماج حملهی نویسنده قرار میگیرند، چرا که «توصیفهای به ظاهر بیطرفانه که پدیدارشناسان دربارهی تجربهی بدن «خود یک شخص» پیشنهاد دادهاند در واقع با این پیشفرض محدود شده است که بدن زنان، در مقام چیزی تجربهشده، به طور بنیادین، مشابه مردان است و تنها گاهی … از رویهی [طبیعی و اصلی یعنی رویههای حاکم بر بدن مردان] منحرف میشوند.»
«پرسشهایی دربارهی زنان» عنوان فصل چهارم کتاب هاینماست که از نحوهی طرح مسئلهی زنان در اندیشهی بووار آغاز میگردد. بووار معتقدست که این مسئله از ابتدا به خوبی تعریف نشده و نیاز به صورتبندی مجدد دارد. توجه به این نکته ضرورت دارد که بووار در پی بحث در مورد محتوای زنانگی نیست، بلکه به واسطهی رویکرد پدیدارشناسانهی خود در پی توصیف وضعیت اونتیک و معنای زنبودن است. بدین ترتیب وی به دنبال حقایق ازلی نیست بلکه به توصیف بنیانهای مشترک وجود مونث همت میگذارد که در جلوههای متمایز آن در طی فرآیند بیپایان «شدن» قابل پژوهش است. به گفتهی هاینما «بووار تلاش میکند که دربارهی زنان و مردان نه به عنوان دو دسته از هستیهای تاریخی بلکه در مقام دو شیوهی متفاوت با نسبت برقرارکردن با چیزها بیاندیشد.» در ادامهی این فصل با پرسش از معنای «دیگریبودن» و انقیاد برآمده از این اسطورهسازی در جریان اصلی تفکر فلسفی روبرو میشویم که بیش از همه بر بحثهای پدیدارشناس فرانسوی، امانوئل لویناس (Levinas) تکیه دارد. هرچند بنا بر اعتقاد نویسندهی کتاب، بووار در تفسیر خود از مفهوم دیگربودگی لویناس تا حدودی دچار سوءبرداشت گشته است، اما در نهایت موضع وی رد ایدهی مطلق به مثابه یک فانتزی یا ایدهآلسازی به واسطهی تجربهی زیسته و همدلانهی ما در طی زندگی روزمره است. به همین روی بووار به مفهوم انقیاد جنسی در تفاوت با دیگر صور انقیاد اعم از قومی نژادی یا طبقهای میپردازد. طبق تفسیر بووار سلسلهمراتب جنسی نه ضرورتی طبیعی و نه یک رخداد تاریخی-اجتماعیِ اجتنابناپذیر، بلکه پدیدهای است که بیش از هر چیز نیاز به تبارشناسی اخلاقی/ارزشی دارد. موضع تبارشناسانهی وی همانند نیچه بیش از آن که ایجابی و هنجاری باشد، سلبی و انتقادی است، با این تفاوت که به واسطهی گرایشات پدیدارشناسانه، بووار پیوندی را میان هستیشناسی و اخلاق برقرار میسازد که در گروی فهم نسبت میان سوژه-ابژه یا مبنای واقعیتها و ابژکتیویتههای «بدیهی» در کنشهای سوبژکتیو ما در زیستجهان است.
دو فصل پایانی کتاب بیشتر وجهی تبارشناسانه و انتقادی دارد. از نظر هاینما تاثیر تبارشناسی اخلاق نیچه و نیز مطالعهی انتقادی هوسرل در رابطه با بنیان هندسه و منطق در بحث انتقادی بووار واضح است. اما علاوه بر این دو، ایدهی تکرار مرلو-پونتی در دیالکتیک ضرورت و تصادف نقشی محوری در فهم بووار از سلسلهمراتب جنسی دارد. مطابق این برداشت، انقیاد زنان برساختهای انسانی است که نه ضرورتی طبیعی و تاریخی، بلکه حاصل «فعالیتهای تکرارشوندهی ارزشزدایی و نسیان» است. به عبارت دیگر، گرچه این سلسلهمراتب و روابط نابرابر خاستگاهی اجتماعی-تاریخی داشته – مثلا در تقسیم کار یا «تمایز کارکردی» زنان و مردان – اما تداوم و استمرار آن هیچ مبنایی ندارد. تنها به واسطهی تکرار و بازتکرار و البته فراموشی و حتی نادیدهانگاشتن بخش مهمی از واقعیت زیسته است که چنین نظام نابرابری توانسته همچنان پابرجا بماند: «اینها از پیش تاسیس شده، لیکن همچنین در هر کنش تصدیقکنندهشان بازتولید میشوند». چگونگی امکان تغییر نیز درست از رهگذر حد فاصل میان «چیزها» و «کنشها»، یعنی احتمال انحراف، خطا و حتی خویشتنداری در مسیر خواست عملی ما در بستر زیستجهان نمایان میگردد. چنین بحثی به طور مختصر در بخش «ملاحظهای دربارهی کنشها و ابژهها» که رویکرد توصیفی پدیدارشناسی را در نسبت کنش و ابژهی التفاتی بیان میکند پیگیری میشود.
در نهایت هاینما موضوع «اسطورهشناسی زنانگی» را به عنوان حُسن ختام مباحث خود در فصل پایانی مورد بررسی قرار میدهد. پیشتر نیز گفته شد که بووار به استناد درکی همدلانه از رابطهی دو سویهی من و دیگری، ایدهی دیگری مطلق را که منشاء اسطورهی زنانگی است انکار میکند. بنابراین پاسخ این پرسش را که چرا زنان از ابتدا به مثابه دیگری مردان تعریف شدهاند باید در انحراف در تجربهی همدلانهی مردان با زنان – و در طول آن ادراک زنان از خود – دریافت. هاینما به شرح آنچه نظریهی فرافکنی (projection) بووار میخواند میپردازد که بیش از همه تحت تاثیر آرای کییرکهگارد و نیچه تدوین یافته است، هرچند از نظر وی علائم و سیمپتومهای این بیماری، یعنی تفکر اسطورهای در اندیشههای آنها نیز خود را نشان میدهد. به گفتهی او «هستهی این «نظریه» معطوف به آن است که مردان نمیتوانند تناهی (finitude) وجود خودشان را بپذیرند و آن را به سمت زنان فرا میافکنند. بووار از «تناهی» دو وجه بدنمندی را افاده میکند: بحث او دربارهی تناهیِ زمانیِ حیات انسان، یعنی میرایی ما، و متناهیبودن قدرتهایمان، یعنی کنشپذیری و آسیبپذیری ماست.» در خاتمه نویسنده بازهم به برداشت بووار از بدنمندی و به ویژه بدن جنسی/اروتیک باز میگردد و ضمن اشاره به شباهتها و تفاوتهای بدن مردانه و زنانه، تمایز آنها را نه در محتوای تجربه، بلکه در صورتبندی یا ساختار تاریخی آنها عنوان میکند.
هرچند خود هاینما به این امر اذعان دارد که اثر او همانگونه که از عنوان کتاب برمیآید تنها مقدمه یا گامی نخست به سوی پدیدارشناسی تمایز جنسی است، اما تفسیر متفاوت و غنی او از بووار نه تنها ابعاد پنهان و مغفول ماندهی اندیشهی این متفکر برجسته را برای خوانندگان آشکار میسازد، بلکه اساسا راهگشای طرح مسئلهی زنان و هویت جنسی به شکلی کاملا متفاوت از جریانهای متداول در مطالعات زنان خواهد بود که بیش از هر چیز ریشه در خوانش رادیکال نویسنده از پدیدارشناسی دارد؛ یعنی خوانشی که هستیشناسی و اخلاق را همپیوند با یکدیگر میداند.
[1] این اثر دو جلدی به همت قاسم صنعوی به فارسی برگردانده شده و از سوی انتشارات توس منتشر گردیده است.
اصلاحطلبی آنچیزی است که نیست
- یک پارسیایی
یک سارتر بهما میگوید: «انسان آنچیزی است که نیست» گذشتۀ انسان، خود انسان نیست و بر اوست که…




