چندمان باید کرد
قصهی شهر سنگستان را تکرار؟
طَرفِ مهر و ماه بنمود و
پیمود ره
سوی تفته دوزخ و
دریای هول هایل و خشم توفانها؟
چندمان باید کرد
خیز سوی رستخیز تکرار
با بهرام
همان بهرام ورجاوند
و گیو و توس و گرشاسب
و آن شهزادهی دیگر
که گفتند و شنیدستیم:
«کز آنان هزاران طرفه خواهد زاد بشکوه
بسوزند آنچه ناپاکیست، ناخوبیست،
پریشان شهر ویران را دگر سازند،
درفش کاویان را، فره در سایهش،
غبار سالیان از چهره بزدایند،
برافرازند…»؟
چندمان باید طلب کرد
زال زر را
تا بسوزاند پر سیمرغ
پرسد
چاره و ترفند
و گشاید
طلسم بستهی هر بند؟
چندمان باید انداخت
هفت ریگ آن چشمه
بنام و یاد هفت امشاسپندان در دهان چاه
کزو نجوشیدهست آب و
نروییدهست هیچ گل؟
چندمان باید شکایت برد
با شکسته بازوان میترا
نکبت و رنجِ روزگاران؟
و چندمان باید ندانست
من و تو، ما
همان شهزادهی شهر سنگستانیم. (با بهرهای نقادانه از شعر شهر سنگستان اخوان ثالث)



