یک
قیامها به تاریخ تعلق دارد، اما بهنحوی از آن میگریزند. آن “تکانشی” که یک انسان، یک گروه، یک اقلیت یا تمام آحاد یک ملت را بر آن میدارد بگویند “من دیگر اطاعت نمیکنم” و جانشان را در برابر قدرتی که ناعادلانه میانگارند به خطر میاندازند، به نظر میشل فوکو، “تکانشی” تقلیلناپذیر است، زیرا هیچ قدرتی قادر نیست آن را کاملاً ناممکن کند: ورشو همواره گتویی شورشی خواهد داشت و مجرای فاضلابهایش محل رفت و آمد شورشیها خواهد بود، زیرا کسی که میشورد نهایتاً قابل توضیح نیست؛ برای آنکه انسانی بتواند واقعاً خطر مردن را قطعیت اطاعتکردن ترجیح دهد برکندنی لازم است که رشته تاریخ و زنجیرهی طولانی علتهایش را قطع کند.
دو
از آنجایی که قیامها بدینترتیب خارج از تاریخ و درون تاریخاند، از آنجا که در قیامها هرکسی زندگیاش را به خطر میاندازد، به تعبیر میشل فوکو، متوجه میشویم که چرا قیامها بیان و نمایششان را به سهولت در شکلهای دینی یافتهاند. وعده آخرت، معاد، انتظار منجی یا امپراتوری واپسین روزها و فرمان روایی بلامنازع همگی طی قرنها هنگامی بهوجود آمدهاند که شکل دین نه لفافهای ایدئولوژیک، بلکه همین نحوهی زیستن قیام ها را امکانپذیر کرد.پ
سه
انقلاب، از دو قرن پیش بدینسو بر تاریخ سایه افکنده، دریافتمان از زمان را سامان داده و امیدهایمان را دوقطبی کرده است. انقلاب تلاشی سترگ بوده است برای آنکه قیام را با تاریخ عقلانی و مهارشدنی وفق دهد. انقلاب مشروعیتی به قیام داده و شکلهای خوب قیام را از شکلهای بد قیام تفکیک کرده است. انقلاب، قوانین جریان قیام را تعریف کرده و شرایط اولیه، مقاصد و شیوههای تحققشان را برای قیام تعیین کرده است. حتی حرفهی انقلابیگری تعریف شده است. بدینسان بازگرداندن قیام به موطنش، ادعا شده است که حقیقت قیام آشکار میشود و قیام به پایان واقعیاش میرسد. میشل فوکو، پرسشی را در این مسئله ترجیح میدهد که هورکهایمر سابقا طرح کرد، پرسشی ناپخته و اندکی شتابزده، اما آیا چنین انقلابی این همه خواستنی است؟
چهار
بهزعم میشل فوکو، برای کسی که در ایران نه در جستجوی دلایل بنیادین جنبش، بلکه در جستجوی شیوهای بود که جنبش، زیست می شد؛ برای کسی که میکوشید بفهمد در سر این مردان و زنان وقتی جانشان را به خطر میانداختند چه میگذرد، چیزی در خور توجه وجود داشت. آنان گرسنگیشان، تحقیرشدنهایشان، نفرتشان از رژیم و ارادهیشان به سرنگونی آن را در مرز آسمان و زمین و در تاریخی ثبت میکردند که رویایش را در سر پرورانده بودند، تاریخی که به همان اندازه دینی بود که سیاسی. سالها سانسور و شکنجه، به حاشیه راندهشدن طبقهای سیاسی، ممنوعکردن احزاب و قتل عام گروههای انقلابی: چه چیزی غیر از “دین” میتوانست تکیهگاه آشوب و عصیان جمعیتی آسیب دیده از توسعه، اصلاحات، شهرگستری و سایههای شکست رژیم باشد؟
پنج
بهزعم میشل فوکو، هیچکس حق ندارد بگوید که “برای من شورش کنید” مترادف است با “آزادسازی نهایی تمام انسانها”. اما میشل فوکو با این گفته نیز موافق نیست که “قیامکردن برایتان بیفایده است زیرا همواره همان خواهد بود”. به کسی که جانش را در برابر قدرتی به خطر میاندازد نمیتوان حکم کرد. آیا شورشکردن موجه است یا ناموجه؟ این پرسش را باز بگذاریم این که قیام میشود یک واقعیت است؛ و از همین رو است که سوژهمندی(نه سوژهمندی آدمهای بزرگ، بلکه سوژهمندی هرکسی) وارد تاریخ میشود و نفسش را به تاریخ میدمد. یک بزهکار جانش را در قبال مجازاتهای مفرط به خطر میاندازد؛ یک دیوانه نیز دیگر نمیتواند حبس و محرومیت و تحقیرشدن را تاب آورد؛ یک ملت رژیمی را که ظلم و ستم میکند نمیپذیرد. این امر نه بزهکار را بیگناه میکند، نه دیوانه را مداوا و نه آیندهای موعد را برای ملت تضمین میکند. تمام سرخوردگیهای تاریخ نمیتواند این نکته را تغییر دهند که به دلیل وجود چنین صداهایی است که زمان انسان به شکل تکامل نیست، بلکه دقیقا به شکل تاریخ است.
فوکو، میشل(۱۴۰۰) آیا قیام کردن بیفایده است؟ ترجمه نیکو سرخوش و افشین جهاندیده، تهران نشر نی.




