شورش بدن‌های بدون اندام

1
آیا آن‌چه در خیزش آبان‌ماه تجربه کردیم نوعی شورش بدن‌های بدون اندام – بدن‌های که واقعا نمی‌دانیم چه می‌توانند بکنند – نبود؟ آیا این بدن‌های بدون اندام یا بدن‌های منحرف – به بیان کلوسوفسکی – همان هستی‌هایی نیستند که هویت خود را در نفی هرگونه هویت متصلب، یکپارچه، منجمد و مومیایی‌شده تعریف می‌کنند؟ آیا بدن بدون اندام همان بدن-کنشگر در راه جامعه‌ی ما نیست؟ آیا ما با اجتماعی بدون اتفاق و اشتراکی بدون مشترک‌بودن (نوعی کمونیتاس و پارتاژ) مواجه نیستیم که با تغییر روابط متفاوت میان نیروها تغییر می‌کند؟ آیا با بدن‌-کنشگری مواجه نیستیم که هرگز نافی و عدوی تفاوت‌ها و تکثرهایی که آن را اشغال می‌کنند و اندام‌هایی که بدان متصل یا از آن منفصل می‌شوند، نیست؟ بدن بدون اندام، در نگاه دلوز، بدنی است که به‌شکل غیرارگانیستی – غیرانداموار – سامان و نظم یافته است: بدنی که بر منطق مانعه‌الخلو  (دو امر که اتفاق آن‌ها با هم ممکن نباشد لیکن اجتماع آن دو با هم ممکن باشد) و نفی منطق مانعه‌الجمع (ارگانیسم) ابتناء یافته است. بدن بدون اندام نه نافی ارگان (اندام) که عدوی ارگانیسم است. ارگانیسم چیزی نیست جز بازنمایی تثبیت‌شدگی مولار ناب، ولی بدن بدون اندام بازنمایی جریان مولکولی ناب – همان ادراکات خرد ناخودآگاه، تکانه‌ها و پاره-ابژه‌ها، جهان شدت محض که کثرات از دل آن سر برمی‌آورد و سپس از طریق فرایند سنتز صورت امر یکسان را به خود می‌گیرند – است. بدن بدون اندام، به‌ما امکان برقرارکردن نسبت‌های متغیر و متکثر چینه‌بندی و چینه‌برداری یا قلمروزدایی و قلمروگذاری را می‌دهد. چینه یعنی نسبتی از تصرف در برابر گریز. با هر چینه ما با بدن-کنشگری متفاوت مواجه‌ایم. به بیان نیچه، هر نوع رابطه‌ای میان نیروها، یک بدن می‌سازد. اندام‌ها از طریق مانعه‌الخلو نقش‌شان به‌طور تجربی در طول زمان تغییر می‌کند. بدن بدون اندام، جایگاه و مکان مستمر میان چینه‌گذاری و چینه‌بردایست، هنجارمندسازی و تجربه‌ی آزاد (خودآیینی). بدن بدون اندام، بدن بدون سازماندهی و رهاشده از چینه‌گذاری است: بدنی که به تعبیر اسپینوزا، ما هنوز نمی‌دانیم چه می‌تواند بکند. بدن بدون اندام، به‌تصریح دلوز، بیابانی است که هرگز دشمن گروه‌هایی که آن‌را اشغال می‌کنند نیست، چراکه همه‌ی امکان‌ها و پتانسیل‌ها و بالقوه‌گی‌ها را در خود جای داده است. بدن بدون معنا هر معنای استعلایی – مساوق با آگاهی و بازنمایی و ارگانیسم – را از خود را می‌گسلد و از دادن چیدمانی خاص و فعلیتی ویژه به خائوس بی‌نهایت امکان‌ها و بالقوه‌گی‌ها و پتانسیل‌ها پرهیز می‌کند، و از هر آن‌چه فعلیت‌یافته و اندام‌وارگی کسب کرده فراتر می‌رود. بدن بدون اندام یک ضدتولید – به این معنی که جلوی نداوم تولید در یک جهت و یک سازمان مشخص را می‌گیرد، یا به بیانی دیگر، حد عبورناپذیر یک تولید مشخص بر اساس یک سازمان‌یابی مشخص اندام‌هاست – است که همه‌ی تولیدها در بطن آن روی می‌دهند: یک تولیدِ تولید. بدن بدون اندام، یک توانایی‌ است برای شکل‌دهی به اتصالات جدید با دیگران و واکنش نیروها است. در اندیشه‌ی نیچه، یک بدن نه محل گردهمایی نیروها، یا ظرفی برای تقابل و کنش و واکنش آن‌ها، بلکه به‌عکس نتیجه و پیامد واکنش این نیروهاست؛ به عبارت دیگر، این بدن نیست که از نیروها میزبانی می‌کند، به‌عکس، خود بدن در نتیجه‌ی عملکرد نیروها تولید می‌شود، در یک کلام، بدن نسبت به نیروها متاخر است. بدن بدون اندام، غشای مسطح، لغزنده، مات و کدر و شق و رقی خود را چونان یک مانع به نمایش می‌گذارد. به‌منظور تفاوت علیه شاره‌های پیوندیافته و اتصال‌یافته، بدن بدون اندام ضدجریانی از یک شاره‌ی بی‌شکل و تمایزیافته راه می‌اندازد. بدن بدون اندام، با انحلال روابط بالفعل و موجود ارگانیسم، امکان تحقق‌پذیری شکل‌ها و سازمان‌یابی‌های دیگر برای همین اندام‌ها را فراهم می‌آورد.
2
در پرتو این تمهید نظری و در پاسخ به پرسش‌های آغازین می‌توان گفت، در خیزش آبان‌ماه شاهد ظهور و کنشگری نوعی بدن-کنشگر جمعی بودیم که از برهم‌چینش assemblage بدن‌های بدون اندام شکل گرفته بود. این بدن-کنشگر جمعی، بدن جمعی خود را در فرایند کنشگری و پیوندهای تصادفی و پیشامدی خلق می‌کرد. بی‌تردید، این بدن-کنشگر جمعی یک ارگانیسم یا یک کلیت خودتنظیم‌کننده – با تعادلی ارگانیک میان اجزای آن – نبود، بلکه شورشی بود علیه ارگانیسمی که تلاش داشت بدانان نظم و هنجار و سامان و اندامی خاص ببخشد و آنان را متناسب با غایات ارگانیک  و منطق سیاسی خاص، چینه‌بندی کند. این بدن-کنشگر جمعی، همان بدن منحرف با نیروی شمول و فراگیری بود که هم پذیرای ورود روح‌های مختلف به بدن خود بود و هم از ورود روح خود به بدن‌های متعدد و متکثر و متفاوت استقبال می‌کرد. این بدن-کنشگر جمعی در هیبت و صورت یک اقلیت – در معنای دلوزی – ظاهر شد که با کنشگری خود بر تفاوت و واگرایی و انحراف خود از هنجارهای اکثریتی – باز در معنای دلوزی – پای فشرد. اندام‌های این بدن-کنشگر در یک رابطه‌ی مانعه‌الخلو، جمع بودند اما جمعیت نبودند، با هم بودند اما در هم نبودند. از این‌رو، این بدن-کنشگر از امکان برقرارکردن نسبت‌های متغیر و متکثر چینه‌بندی و چینه‌برداری یا قلمروزدایی و قلمروگذاری، و استعداد بدن‌شدن‌های مستمر و متنوع – و به تبع، گریز از هر نوع بازنمایی – برخوردار بود. شاید از همین‌رو بود که کسی نمی‌دانست این بدن واقعا چه می‌تواند بکند، و کسی (تا کنون) قادر به ارائه تحلیلی از واقعیت شیزوفرنیک و خائوس‌گون (آشوبناک) آن نشده است. می‌دانم هر نوع تلاش برای بازنمایی واقعیت و حقیقت این واقعه، ناگزیر و ناگریز با نوعی تسلط و خشونت مفهوم بر تفاوت همراه است و امکان بازنمایی امر بازنمایی‌ناپذیر (بدن بدون اندام) – جز از رهگذر سرکوب کردن واقعیت و حقیقت متکثر آن – وجود ندارد، لذا شاید شایسته آن باشد که به‌جای تلاش برای ارائه تحلیلی عقلی از آن – تحلیلی که از طریق مفاهیم مجرد پیش می‌رود و قصد تعیین طبیعت واقعیت را دارد و بر این پیش‌فرض است که طبیعت تعیین‌شده‌ی مذکور با این مفاهیم جور درمی‌آید – به سبک تجربه‌گرایی دلوزی، تحلیل خود را با تمرکز بر «حالات» این واقعه آغاز کنیم و درصدد استخراج مفاهیمی از آن‌ها برآییم، و تلاش کنیم با نشاندن «و» به‌جای «است» ارتباط و پیوندهای میان امور گوناگونی که بسترساز بروز و ظهور این واقعه شده‌اند را فهم و درک کنیم.

 

 

 

بیشتر بخوانید

فهرست