و قسم به تمثـیـل،
شعله شمعی که روشنی بخش است و سایهآفرین.
احتـضار
هر از گاهی تکانی میخورد و با هر تکانه رعشهای در تک تک جوارحش به راه میافتد. اندکی بعد اما کرخت و بیحرکت شده و سنگینیاش تأکیدی هزارباره میشود بر دوش زمین. رگها متصلب شده و هر آنچه درونش بوده است از جریان افتاده. میلرزد، گرمایی اما حاصل نمیشود. زمین را چنگ میزند اما بیثمر. صدای خرناسهای زوزهسان از درونش بیرون میخزد، انگار که چیزی در حال سائیدن باشد و خِـرخِـری از خُشکـنایـش به گوش رسد. تجلیِ چنین کیفیاتی از خلال تقلایِ سخت اما بیهوده برای بقاء در ورطۀ آستان هلاکت، میتواند مدتها بهطول انجامد، حتی مهلکتر و تماشاییتر از آنچه که در این چند خط ردیف شد. آنگاه که فرونسیسِ[1] یک شهر به خِنس و فِنس میافتد و منطق معناییِ غالب، کارایی همه ساحتیِ خود را از دست داده و امکان و توانِ معنابخشی به جهانِ پیشرو در آن سامان از میان میرود. چنانکه که ائودایمونیا[2] نیز رخت بربسته و از افق پیشرو محو میشود. در آن وهله، دیگر چیزی از آن سامان بهجا نمانده مگر کالبدی مستحیل که وجوهِ نهفته و عیانِ روح خویش را تا سکۀ آخر خرج کرده است. اما محتضری ولـو چنین مستهلک که تار و پودش در کلیت شهر تنیده شده، بهسادگی تن به ملاقات کهنه با نو نخواهد داد و تا آخرین دم به ریسمان زمخت سرکوب و پس راندنِ روح نو چنگ خواهد زد. این، هنگامۀ «احتـضار» است. همان برزخ استیصالِ اکنونیت، که در آن نه امکانِ گامی به پس هست و نه به پیش؛ نه عزمی برای رفتن و نه توش و توانی برای ماندن؛ نه جنگ است و نه مذاکره؛ هر چه هست علیه زندگی است و مضر حیات.
احـضار
در چنین بزنگاهی است که ضیافتِ احـضار از پیش برپا شده؛ قبیلۀ ساحرهها، واسطهها و احضارگران ارواح رقصکنان و دستافشان، گرد و خاک بهپا کرده و به شادخواری برآمده، آنچنان که مستی فزاید و بالمآل شمیمِ خیال دوباره نشت یابد. خیال، همان گوهرِ گران که تاکنون روزمرگی از آن تهی شده بود. این قبیلۀ عاصی، این شورشیها که بهسبب نافرمانی از شهر رانده و بارها به جرم بدعت، طرد و تبعید شده بودند. بردههایی که تا امروز از همۀ ضیافتها پس خورده و از بده بستانهای شهر محروم بودند، حالا مرکز صحنه-شهر را تصرف کرده و تنها و بزرگترین میهمانی شهر را بهپا کردهاند. ضیافتِ احـضار. احضارگران برای بازحیاتبخشیدن به پیکر فرسودۀ شهر نیمهجان، هریک به میانجیِ خیالْ، مترتب بر جایی که ایستاده همچنین معطوف به آیندهنامهاش، روحِ حیاتبخش و مطلوب خویش را از سرزمین هادس[3] فرا میخواند. روحی که عناصر تازۀ حیات را در خشکـنای بینفس و رگهای متصلبِ این محـتـضرِ مستهلک جاری سازد. اما از قبیلۀ احضارگران، هر ساحر و واسطهای بختـیار و از هادس، هر روحی کامیاب نخواهد شد. تنها یک روح از هادس احضار شده و به حجلۀ این شهر بیسامان خواهد رفت. روحی که از دل تارتاروس[4] ، از تاریکترین ژرفناهای هادس فراخوانده شده، آنجا که نطفۀ هر امری حتی حیات نو نیز غوطهور در خائوس[5] و ظلمات است. اما طاغیِ احضارگری که اقبال آن را خواهد یافت تا روح خفته در تارتاروس را به پیکر لرزانِ محتضرِ فرسوده فرابخواند، همانی است که از جنگ مواضع[6] در ضیافت احضار، سرفراز بیرون آمده است. پیکاری که فرجامش را سماجت مقدس رقم میزند، همان مصممیّـتی[7] که دست آخر احضارگر را در چنین میدان آگورایی پیروز میسازد. حالا اوست که ناظر بر اقتضائات هستی-توانشِ[8] خویش، شرایط امکانِ ملاقات کهنه و نو را تمهید میکند.
القاح
حالا از امیال گرفته تا خواستها و عزم جمعی برای پایاندادن به مهلکۀ احتضار، سنگینیاش همه روی دوش سوژههایی است که به میانجی احضارگرِ مقبول همچون یاختههایی مشتاق برای رهسپارشدن به تارتاروس فراورده شدهاند. از آنجا که شرارههای سوژگی اغلب بر فراز فضاهایی سرک میکشند که بهر کم و بهظاهر رؤیتناپذیر و دست نیافتنیاند. به این ترتیب «سوژه-یاختهها» نیز حامل عناصری از کالبد محتـضرند که همواره سرکوب شده، پسخورده و دیده نشده است. خواستهایی در جستجوی زمان، مکان و زبان نو که متحقق شدنشان نیز در گرو بارور ساختن روح و فرا آوردنش به شهر بیجان است. اما این باروری، این درج و حک شدن، از خلال روندهایی قوام مییابد که احضارگر تمهید کرده است. اما روندهای تمهیدی نیز با اقتضائاتی مواجهاند که ناظر بر امر کهنه است. به این ترتیب از زمان فراخواندن روح از تارتاروس تا دمیدهشدناش در کالبد فرسوده و بیجان، دورهای از زمان را با کیفیت کشسانیاش[9] تجربه خواهیم کرد که طی آن برهمکنشهایی از جنس امر سیاسی، شکلبخشی به جهان نو را در راه رسیدن به وهلۀ نهاییاش طرح خواهد زد. این چنین است که لـِقاح به شکلی تعینناپذیر امکان دارد «روح انقلاب» را بارور ساخته، یا اینکه نوع دیگری از «پراکسیس» را صورتبندی کند که منجر به احضار و بیدارشدن «روح دیگر» شود. چنانکه ممکن است، هر لحظه به شکل بت عیار برآید و هنگامی که نو به ملاقات کهنه درمیآید و درون کالبدش فرو میتند، میراثبر همۀ الگوهای وراثتی سوژه-یاختههایش نباشد. پیشبینی و تعینناپذیربودنِ چنین ملاقاتی، از یکسو، حاکی از بدیع و تکین بودن آن است، و از دیگر سو، بر فراچنگ نیامدنی بودن تمام و کمالِ امر نو دلالت دارد. این وضعیت متضمن پرسشهایی است که همواره در این راه گشوده است. اینکه آیا شهر کهنه نیز همسو با افق زیباییشناختی که احضارگران در آیندهنامهشان ترسیم کرده بودند، زیـبا خواهد شد. مطالبات و خواستهای سوژه-یاختهها چطور، آیا روح انقلاب یا هر روحِ بیدار، بارور و فراخوانده شدۀ دیگری، خصوصیات وراثـتی که احضارگران فراوری کردهاند را میراثداری خواهد کرد. این روح تا چه حد برآمده از اخلاقِ سوژگیِ سوژههای یکپارچه/متکثر است. و از دیگر سو چه میزان وابسته به ایستادگی و تقلای سوبژکتیویتۀ کهنه و در حال احتضار است. بهنظر میرسد پاسخ به بخشی از این پرسشها از درون بررسی عناصر و عوامل برسازندۀ القاح فاش خواهد شد. همچنین ردگیری انواع اخلاق سوژگی که توسط دمندگان در نفیرِ هر شکل از پراکسیسی درون سوژه-یاختهها قوام مییابد، شاید راهنمایی برای پاسخ به این پرسشها باشد. در این میان پرداختن به مولفههایی که نگاه به امر سیاسی را شکل میدهد نیز سرنوشتساز است.
[1]. phronesis
[2]. eudaimonia
[3] .Hades
[4] .Tartarus
[5] .khaos
[6] .war of position
[7]. Entschlossenheit / resoluteness
[8]. Seinkönnen / potentiality of being
[9] .elasticity




