گفتندی: زمانهایی فرارسیدندی که اصحاب قدرت به هر طرف که رفتندی جز بر وحشتشان نیفزودندی.
پرسیدندی: از چه روی این میگویی که میگویی… ای حکیم؟
گفتندی: این زمانهای بیزمان همان زمانهای نازلشدنِ رخدادها از هیچکجا و همهکجا هستندی، همان زمانهایی که حال و احوال مردم دفعتا دگرگونه و باژگونه گردیدندی و آن کردندی که در مخیلۀ هیچ ارباب قدرتی نگنجیدندی. این زمانها از جنس و نوع آخرالزمانها و اولالزمانها بودندی: هم پایان و هم آغاز، هم مرگ و هم تولد.
پرسیدندی: چگونه این شگفت و عجیب ممکن شدندی؟
گفتندی: آنهنگام که ناگهان انفعال و انقیاد همچون دود به هوا رفتندی و جای خود را به کنشی مقاومتگون دادندی.
این لحظه همان لحظۀ گفتنِ ناگفتنیها و کردنِ ناکردنیها بودندی.
نمایشنامۀ آنتیگونه سوفوکل به یاد آورندی که چگونه آن لحظۀ گفتنِ امر ناگفتنی و کردنِ امر ناکردنی، تبدیل به لحظۀ شورش، طغیان، عصیان، ستیزش، کشمکش، جنبش و انقلاب شدندی. چگونه از آن لحظۀ سکوت و سکون دفعتا موجی برخاستندی و بنیادها برانداختندی. چگونه لحظۀ تحقیر و تصغیر دفعتا به لحظۀ احساس رهایی، رضایت، غرور، شخصیت، کرامت انسانی، سرمستی، عزت نفس و شادی و لحظۀ سوژهشدگی تبدیل گردیدندی.
این لحظه همان لحظهای بودندی که استانیسلاو بارانچاک شاعر آن را با احساس کسی مقایسه کردندی که سالها سر در زیر آب داشتندی و اکنون سر از آب بیرون آوردندی و با حرص و ولع در جستوجوی هوا بودندی.
این لحظه، لحظۀ حقیقت بودندی: لحظۀ اجرای حقیقت معکوس.
پرسیدندی: این آخری که گفتندی چه معنا داشتندی؟
گفتندی: اندیشهورزی بهما گفتندی زمانی که قدرت مشروعیت خود را به وانمودی از حقیقت گره زدندی، آنگاه بازنمود معکوس آنچه وانمود شدندی معنایی نداشتندی جز تقابل با این ارادۀ قدرت. این تضادی بودندی که در زمینۀ سیاست حقیقت روی دادندی. مردم، در شرایطی خاص، در تقابل و تخالف با تلاش مجدانه قدرتهای حاکم برای وانمود ویژهای از حقیقت، بهنحوی مسئولیت مقابله با این وانمود از حقیقت و اجرای حقیقت معکوس را بر دوش گرفتندی، و آن تلاش را خنثی کردندی، و این کنش خطکشیدن بر نقش روی پرده و از پرده برونانداختن راز، به قول اسکات، قدرتی همسنگ اعلان جنگ نمادین داشتندی، یا به تعبیر ژیژک، یک کنش رادیکال سیاسی بودندی.
پرسیدندی: با این همه که گفتندی چه خواهی گفتندی؟
گفتندی: این دوسه روز مانده به روز انتخابات یکی از همین زمانها بودندی. در این زمان بیقرار و فشرده، کک به جان و تن و روح و احساس برخی عاشقان قدرت افتادندی که مباد آن تمهید و تدبیر که سالیانی کردندی، دفعتا به تدمیری تبدیل گردیدندی و مردم بر میل و ارادۀ معطوف به قدرت و منفعت آنان «ور نم» نهانندی (کشتن و در خاک نهادند و بر روی خاک گل و ریاحین کاشتن)، و آن کردندی که تصورش هم دهشتناک بودندی، مباد امر تحقیر و سرکوبشده بازگشتی نابهنگام و ناجور داشتندی و آن دمل ترومایی آنان را گشوده و فعال کردندی، مباد آن کوه خاموش طغیان کردندی و یکبار دیگر آنان را با رخداد حقیقت دیگر مواجه نمودندی، مباد از صندوق جادوی رای، غولی برون آمدندی که به فرمان دیگران بودندی و آرزوهای آنان را محقق کردندی.




