از سیاستپیشهای پرسيدند: سياست يعني چه؟
سیاستپیشه بيتامل و البته بیتفکر گفت: سياست يعني «چگونه بردن».
پرسیدند: این که گفتی یعنی چه؟
گفت: يعني ایجاد «فضاي كه هيچ قسم خلا يا فضاي تهياي در اختیار بازیگران سیاسی رقیب قرار نميدهد كه در آن رخدادی به غیر از ربودن گوی قدرت توسط من بهوقوع پیوندد». به بیان سادهتر، يعني تبدیل «رقابت سياسي بهمثابهي تئاتر سايهبازي و خیمهشببازی».
گفتند: ای سیاس کبیر، زياده زبان مبارك را خسته و روان مبارك رنجور میفرمائيد، ما را استعداد فهم آنچه میگوئید نیست، اگر ملالي و اطناب كلامي نيست، فقط بفرمائيد اينهايي كه گفتيد اساسا چه ربطي به سياست دارند؟
گفت: هان، اي نكتهبين، هوشدار كه نكته همين جاست؛ «همين بيربطي يعني سياست»، و «همين سياست بيربط، يعني قدرت».
گفتند: اي فرزانهي روزگار، بر صغارت ما ببخشاي و از حقارت ما مملول مشو. اندکاندک یک چیزهایی دارد حالیمان میشود، و اندکاندک داریم متوجه میشویم كه منظور آن سیاس کبیر چيست. اما اي بزرگسیاستمردِ عالم، بهما دير/كجفهمان روزگار عنایتی فرموده و اندكي از دامنه و عمق اين «بيربطي» برایمان سخن بگوئيد، باشد که با این «بیربطی» ربطی برقرار کنیم.
گفت: پرسش متینی است، و اما پاسخ. از يك منظر تپولوژیک (احتمالا همان تيپولوژيك)، اندیشمندان، از سقلاط (احتمالا همان سقراط) تا فوکل (احتمالا همان فوکو)، از دو ریخت اين «بیربطي» با ما سخن گفتهاند. ريخت اول، آنگاه ظاهر گردد كه قافيه سياست تنگ آيد و ربط هر چيزي به چيز ديگر لازم آيد. ريخت دوم، زماني بروز كند كه پاي استدلال چوبين شود و دستآويختن به هر حشيشي واجب گردد. ريخت سوم، در شرايطي ظهور يابد که یار طريقت ما شوید و از منظر گفتماني ما به سياست و قدرت بنگريد. و ريخت چهارم، آنگاه ….
گفتند: اي بزرگ، ما را استعداد فهم کلام و منطق گوهربار تو نیست و از دریافت ربط این «پاسخ» به آن «پرسش» قاصریم، اما حال كه بحثها جديتر و ادبيات آن جناب علميتر شد، اجازه بفرمائيد از آن جناب تقاضا کنیم از يك منظر انضمامي و واقعگرا پاسخی به این پرسش بدهید كه ربط ایننوع سیاست با اخلاق چیست؟
گفت: ايننوع ربطها و بيربطيها، اساسا ربطي به منِ بيربط ندارند. البته، دروغ چرا؟! راستش را بخواهید…، در قاموس ما اخلاق نیز خود یکی از ابزارهای قدرت است و در فرایند «بردن» از جایگاهی بس رفیع برخوردار است، تا جایی که گاه جز با توسل به اخلاق نیل به قدرت ممکن و میسر نگردد.
گفتند: اکنون ما را نیک شیرفهم شد. اما حیفمان آید که محضر شما را غنیمت نشماریم و آخرین پرسش خود را مطرح نگردانیم.
گفت: بگوئید که مرا جز خدمت خلق کاری دگر نیست.
گفتند: اندکی در باب «بردن» با ما سخن بگو، و بگو در فهم آن بزرگ سیاستمرد از این مفهوم چه برداشتیست؟
گفت: «بردن» شاهمفهوم سیاستنامهی ماست. چون سیاستنامه ما بگشایی از آغاز تا انتها تکرار این مفهوم بینی. اما هر «بردن» را با «بردن» دیگر تفاوتی ژرف.
گفتند: دوباره مخهایمان هنگ کرد و سیپییویمان از کار افتاد. منت بر ما نهید و اندکی بیشتر توضیح فرمائید.
گفت: در ادبیاتِ ما، فعل «بردن» گاه به «پیروز شدن»، گاه دیگر، به «خوردن»، گاه سوم، به «بریدن»، گاه چهارم، به «دریدن»، و گاههای دیگر، به «ندیدن»، «نشنیدن»، «پریدن»، «خریدن»، «فروختن»، «سُلفیدن»، «سُریدن»، «لمیدن»….
گفتند: اکنون نیک دریافتم که کار هر بز نیست خرمن کوفتن.




