یک
سیدجواد طباطبایی در کتاب «زوال اندیشۀ سیاسی در ایران» از دوگونه دانش متمایز، یعنی سیاست و خطابه، بهعنوان دو فرآوردۀ اساسی دموکراسی در شهرهای یونانی، بهویژه آتن، نام میبرد. سخنگفتن با زایش دموکراسی به یکی از نمودهای آزادی سیاسی در میان یونانیان تبدیل شده بود. پروتاگوراس معتقد بود آنکه بر دانش سخن آگاه باشد، میتواند دربارۀ همۀ چیزها سخن بگوید و هر چیزی را سودمند و ستودنی وانمود کند. گرگیاس نیز، در فقرهای با اشاره به این توان زبان و سخن میگوید که «گفتار یگانهای، اگر با تردستی سامان یافته باشد، میتواند انبوه مردم را شیفته و قانع کند، حتی اگر حقیقت را بیان نکند». در نزد سوفسطاییان سخن بیبنیاد به صناعتی تبدیل میشود که وظیفۀ آن ساماندادن سخن با توجه به زمان و مکان مناسب برای فریفتن انبوه مردم بود. اما در نزد سوفسطاییان، سخن همچنین ابزاری برای آموزش شهروندان بود تا بتوانند از منافع خود دفاع کنند…. شیوۀ فرمانروایی دموکراتیک شهرهای یونانی و آموزش شهروندی آن، شهروندانی را پرورش داده بود که اگرچه در زندگی شهری به چیرگی هیچ خدایگانی گردن نمیگذاشتند، اما رام سخن میشدند. افلاطون از پروتاگوراس نقل میکند که میگفت: «صناعت اقناع از همۀ صناعات متفاوت است، زیرا همه چیز را به اختیار و نه به زور به بندگی میکشد». از این رو، بهتدریج، فن سخنوری در خدمت توانمندان و اربابان زور درآمد.
دو
در میان بازیپیشگان سیاسی امروز ما نیز، خطابه و سخن از جایگاه و منزلت بس بالا و والایی در بازیهای قدرت برخوردار است. در جامعۀ سیاسی ایران امروز، برخلاف آنچه سیدجواد طباطبایی در مورد آتن میگوید که اقتدار فرمانروایان آن از فضیلتهای فردی آنان ناشی میشد، و میافزاید: تاریخنویس آتنی دربارۀ پریکلس، که یکی از برجستهترین رجال سیاسی دموکراسی یونانی بهشمار میآمد، گفته است که خاستگاه «اقتدار و اعتبار فردی او ویژگیهای اخلاقی» او بود، پریکلس «در امور مالی فرمانروایی بس درستکار» و در ادارۀ امور عمومی شهر نیز «بیشتر از آنکه از خواستهای شهروندان پیروی کند، پیشوای شهر بود و آنان را هدایت میکرد»، از آنجا که خاستگاه اقتدار سیاسی پریکلس نادرستی و پتیارگی نبود، نیازی نداشت که در سخنگفتن خوشایند مردم را در نظر آورد و مصالح عمومی را فدای منافع خصوصی برخی یا گروهی از شهروندان کند، نوعی پتیارگی همان سیاست فرض میشود. در نزد بسیاری از بازیپیشگان امروز ما، «ز سخن کار برآید به کاردانی و عمل نیست». در فهم آنان، سخن و زبان همان سیاست است به بیان دیگر. اما چون به گفتۀ پروتاگوراس، «زبان مرجع و ضابطۀ خود است و منطق ویژۀ خود را دارد»، با نوعی پتیارگی میتواند قرین و عجین شود، و هر کس را قادر سازد به اقتضای بازی قدرت «هیچ ترتیبی و آدابی نجوید و هرچه میخواهد دلِ تنگش بگوید«. اگر ارسطو میگفت «انسان حیوانی است سیاسی»، اینان میگویند «سیاستپیشه حیوانی است حراف و سخنگو»، و با سخن میتوان جهان گرفت. مشخص است که تردیدی در منزلت رفیعی که سخن/زبان در عرصۀ سیاسی برخوردار است، نیست، و نیز، تردیدی نیست که به بیان چارلز تیلور انسان «حیوانی زبانی» است و واژگان جهان ما را شکل میدهند، و یا به تصریح دلوز، خلق مفاهیم جدید امر سیاسی است، بلکه نقد این سطور ناظر بر آن زبان/سخنی است که ابزار بازی قدرت پتیارهای سیاسی گشته و از هر ادب و آدابی و اخلاقی تهی شده است: آن زبان و سخن هرزه و فاحشهای که با هرکس آن میگوید که طالب آن است و از آن لذت میبرد، آن زبان/سخن که نه به تعبیر تیلور توسط فرهنگی، که توسط بی/نافرهنگی تولید شده است. ایننوع زبان/سخن بیانی از افکاری دارد که بر این فرض استوار شدهاند که زبان/سخن همان دانش یا علم تسخیر احمق است و با یک خطابه میتوانند حال مردم را به احسنالحال تبدیل کرده و وارد روح و روان و ذهن و احساس آنان شد و از آنان مرید و پیرو و سمپاتی ساخت. میدانم که اینان برای این پنداره و انگارۀ خود دادههای تاریخی و انضمامی بسیار دارند، اما این نیز میدانم پای سخن/زبان در جامعۀ امروز ما سخت چوبین و بیتمکین شده است و «حرافان سیاسی» یا «سیاستپیشگان حراف» ما باید ریزهخواری قدرت و منفعت خود را جای دیگر طلب کنند.




