1
شکست پیروزی است. شکست همان پیروزی است به بیان دیگر. مهم این است که چگونه به آن نزدیک میشویم، چگونه با آن رفتار میکنیم و به آغوشش میکشیم و آن را مالِ خود میکنیم. آنتونیوس بلاک، در فیلم «مُهر هفتمِ» اینگمار برگمان، شوالیهای است که از جنگهای صلیبی بازگشته و در ایمانش دچار بحران شده. بلاک، در مقام یک انسان، با شکست عظیمی در ایمانش مواجه میشود. او در اینکه دست در گریبان مرگ بزند به خود شکی راه نمیدهد. نمیگریزد و بخشش نمیخواهد. جناب مرگ را تنها به یک دست شطرنج دعوت میکند. نیازی به گفتن نیست که نمیتواند پیروز شود -که هیچکس هم نمیتواند-، اما مقصود که پیروزی نیست. در برابر این شکست نهایی و عظیم بازی نمیکنیم که پیروز شویم، بازی میکنیم که یاد بگیریم چگونه ببازیم. برگمان، در این لحظه درس بزرگی بهما میدهد. همهی ما در شکست بار خود را به زمین میاندازیم، اما این مهمترین چیز نیست. آنچه واقعاً اهمیت دارد این است که چگونه شکست میخوریم و چه چیزی در این فرایند بهدست میآوریم. آنتونیوس بلاک، در این زمانِ محدودِ بازی کردن با مرگ، باید بیش از آنچه در تمام عمرِ خود یادگرفته تجربه کند؛ بدون آن بازی، برای هیچ و پوچ زندگی خود را گذرانده است. در پایان بازی، البته، میبازد، اما گوهری نادر بهدست میآورد. نهتنها شکست را به یک اثر هنری تبدیل میکند، بلکه کاری میکند که هنرِ شکستخوردنْ جزء جداییناپذیر هنر زیستن بشود.
2
بیتردید، در نزد ما ایرانیان «شکست» (در ساحتهای مختلف نظری و عملی) هیچگاه بهمثابه یک اثر هنری – حداقل اثر هنری زیبا – جلوه نکرده است. شکست برای ما ایرانیان همان دال اعظمی بوده که همواره زنجیرهای از مفاهیم تراژیک و تروماتیک را پیرامون خود تنیده است و مسیر را برای استمرار شکست و ناکامیهای بعدی هموار کرده است. شاید از همین روست که انسان ایرانی تمایل چندانی به وارد کردن واژهی شکست و بحران در ادبیات منظوم و منثور (اعم از سیاسی و اجتماعی و فرهنگی و…) خود نداشته و از تامل و تعمق و تفکر و تدبر در آن گریز داشته است، و شاید از همینروست، که انسان ایرانی همواره تلاش کرده تا بر قامت زمخت شکستها و بحرانهای تاریخی خود جامهای لطیف از جنس پیروزی بپوشاند و در پس و پشت و فرجام هر شکست پیروزی خود را جستوجو کند. شاید از همین منظر است که اندیشهورزانی همچون جواد طباطبايي تصریح میکنند ما تا کنون، به انحطاط نينديشيدهايم و لاجرم مفهومي بهنام انحطاط نيز در فرهنگ ما وجود نداشته است، و میافزایند: فقدان مفهوم انحطاط در يک فرهنگ بهمعناي نبود انحطاط نيست، بلکه عين آن است. چنانچه انحطاط را مترادف یا نتیجهی شکست و بحران بدانیم، آنگاه باید معترف شویم که در نزد ما ایرانیان اساسا چیزی بهنام «تئوری شکست/بحران» شکل نگرفته است، زیرا پسینهی ذهنی، معرفتی، اعتقادی، احساسی، روانی، سیاسی و فرهنگی ما مفاهیمی همچون شکست و بحران و انحطاط و… را پذیرا نبوده و نیست و بهمحض مواجهه با آنان، دفع شر میکند و بیدرنگ و بیتامل آنان را از حریم گفتمانی خود بیرون میاندازد. بنابراین، آنچه از شکستها و بحرانها و انحطاطها نصیب برده جز ملال نیست و از پند آن حاصلی نگرفته است. پنداری در اینجا رابطهای (اگرچه معکوس و سلبی) میان قدرت و دانش (به بیان فوکویی) برقرار است: ارادهی معطوف به قدرت، همان عامل بنیادین عدم شکلگیری ارادهی معطوف به دانش پیرامون شکست، بحران و انحطاط در جامعهی ما بوده است. زیرا در فردای بعد از شکست، هیچ قلمی امکان ثبت آن نداشته، هیچ زبانی شجاعت بیان آن نداشته، هیچ نگاهی اجازه دیدن چهرهی زیرین آن نداشته، و هیچ اندیشهورزی امکان تعلیل و تحلیل و تدقیق و تفسیر آن نمییافته است. اما اگر بپذیریم ما ایرانیان همچون مردمان دیگر نیامدهایم تا گذرانی آرام، ملالانگیز و پیشپاافتاده را به پایان بریم، بلکه آمدهایم تا بر لبهی پرتگاه آشیان بنا کنیم و مشکلات (شکستها و بحرانها) آمدهاند تا ما را برانگیزند، نه مایوس کنند، باید چشمان سر و دل خود را بشوریم و به این پدیدهها با چشمی دیگری بنگریم.
3
از این تمهید نظری میخواهم یک نتیجهی عملی و موردی و مشخص بگیرم: اصلاحطلبان در تسابق بزرگ سیاسی پیشاروی (انتخابات) باید به استقبال شکست بروند. اصلاحطلبان باید باور کنند که در شرایط کنونی فقط یک شکست است که میتواند آنان را پیروز عرصهی کنشگری آینده گرداند. این شکست نه از روی عجز و ناتوانی و ضعف است، بلکه شکستی است آگاهانه و عامدانه برای یافتن و ساختن خود.




