فقرِ سیاست: نجات اصلاحات از دست «اصلاحطلبان»
1
چند زمانی است بین نیروهای سیاسی بهخصوص «اصلاحطلبان» بحثی پیرامون شرکت یا عدم شرکت در انتخابات و یا کیفیت حضور در این عرصه مطرح است. اکثر کنشگران و تحلیلگران اصلاحطلب بهجز معدودی از آنها که چندسالی است سخن از نقد درونی این جریان گفتهاند، همچنان از حضور قاطع در قدرت میگویند، و حضور در انتخابات را همچون فرضی بدیهی (گویی الهی) پنداشتهاند که به غیر آن فکر هم نمیتوان کرد. اما، «اصلاحطلبان موجود» نمیدانند مسئله خودِ آنها و تعریف آنها از «سیاست» است. عجیب است که اصلاحطلبان فعلی یا درکی از زیستسیاست، زیستجنبش و میکروپلتیک ندارند و یا لذت بودن در قدرت آنچنان محصور و مسحورشان کرده که چشم خود را بر هر نوع سیاستورزی دیگری بستهاند. در واقع، مسئله بر سر حضور یا عدم حضور در انتخابات و یا کیفیت مشارکت انتخاباتی نیست – که آن امری است استراتژیک که بنا بر شرایط زمانی تعیین میشود – بلکه نزاع اصلی بر سر فهم سیاست و عمل سیاسی است. رویکرد اصلاحطلبان بهخصوص در این یک دههی اخیر مبتنی بر ترفیع انتخابات از یک تاکتیک سیاستورزی در زمین-تاریخِ خاصِ خود به تمام سیاست، شده است. از منظر آنها سیاستورزی چیزی نیست جز حضور در قدرت.
2
با تقلیلیافتن سیاست به امر انتخاباتی (سیاستزدایی) توسط «اصلاحطلبان» و همزمان سرکوب دیگر اشکالِ کنشگری سیاسی (همچون تشکیل شوراها در اعتراضات کارگری، حضور در خیابان، نهادهای مدنی و…) و طرد هر نوع همبودگی دیگر، آنچه قربانی میشود «سیاست» است. به بیان رانسیر، سیاست به بازتوزیع امر محسوس در برابر نظم پولیس میپردازد، سیاست و امر سیاسی هر آنچیزی است که برابری پیشاپیش را تایید و هویتیابی میکند. امر سیاسی با سوژهشدن در ارتباط است، سوژهای که برای خود و به زبان خود سخن میگوید. سوژهای که پیشاپیش با دیگران برابر است (با تقسیم جامعه به دیگریها، نخبگان و… نابرابر انگاشته میشود). در این نگاه هر آنچه که با برهمزدنِ توزیع امر محسوس از حقوق افرادی که جایگاهی در نظم مستقر ندارند دفاع میکند، امر سیاسی است. در این معنا سیاست، پیش از آنکه اعمال قدرت و یا جنگ برای قدرت باشد، شکلبخشی بهنوع خاصی از تجربه است. سیاست با برساختن سوژههای جدید، انواع جدیدی از بیان جمعی را میسازد که شیوههای جدید درک امر محسوس را عملی میکند. اما فهم و عمل «اصلاحطلبان موجود» از سیاست، امر سیاسی و سوژهی سیاسی در جهت تثبیتِ نظم موجود (نظم پولیسی) است. هر نوع سوژگی سیاسی، باهمبودگی و سامانیابی جمعی که از منطق نخبهگرایانه آنها پیروی نکند و یا آنها در آن جایی نداشته باشند، حذف، طرد و سرکوب میشود (مثالهای عینی آن وقایع 96، عدم حمایت جدی از جنبشهای صنفی، کارگری، محیطزیستی و … و در سطح نظر بهکارگیری گفتمان امنیتیسازی و بحران است). سوژههای سیاسی که در درون جامعه، با منطق خود و به روش خود عمل میکنند، ادعای برابری خود را با دیگران فریاد میزنند، مطالبات خود را خواستار میشوند، در منطق نظری-عملی «اصلاحطلبان موجود» جایگاهی ندارند، دیده و شنیده نمیشوند. امری که هم متاثر از فقر نظری موجود بین آنها و مهمتر از آن متاثر از لذت یا ژوئیسانس (کیف) درقدرتبودن است.
3
یکی از ریشههای اصلی این کژفهمی، در خوانشی نخبهگرایانه از تحولات سیاسی-اجتماعی ایران و تاریخ اصلاحات بهخصوص در دو قرن اخیر جای دارد. به نمونههای عینی بسیاری همچون انقلاب مشروطه، نهضت ملی، انقلاب 57، خرداد 76 و… میتوان اشاره کرد، در این بین، توضیح مختصری در مورد انقلاب مشروطه و خرداد 76 بهمنظور ایضاح مقصودم خواهم داشت. در خوانش نخبهگرایانه از تاریخ اصلاحات و این وقایع، تغییر سیاسی-اجتماعی معلولِ حضور عملی-نظری نخبگان در غیاب تودههای ناآگاه است که با روشنگریهای خود مردمِ نادان را راهنمایی کرده و مسیر خوشبختی و رهایی را به آنها نشان میدهند. برداشتی بهغایت وارونه از واقعیت. اما در حقیقت، نخبگان نمایندهی خواست و ارادهی عمومی شدند، صدای تغییر و سوژههای سیاسی که در بستر اجتماع خلق شدهاند. در مشروطه، بلواهای نان، اعتراضات و خواست عمومی در مورد اموری چون بهداشت، قحطی، خواست عدالت و…در بستر کشمکشی 50 ساله بین مردم و حکومت، سوژههای سیاسی خود را ابداع کرد. در بستر این شورشها و اعتراضات است که سوژهی سیاسی مدرن خلق میشود، آنهم در تودهها. این خواست و ارادهی عمومی است که با همراهی نخبگان به ژارگون مشروطه درمیآید. سوژههای سیاسی، قبل از مشروطه وجود داشتند. مشروطه موهبتی نبود که نخبگان به مردم تقدیم کنند، بلکه حاصلِ سوژگی خودِ آنها بود. وقایع خرداد 76 که به دوران اصلاحات معروف شده نیز از این منطق مستثنی نیست. خرداد 76 حاصل خواست عمومی مردم بود، ارادهی تغییری که ریشه در جامعه داشت، گروهها، طبقات و اقشار مختلف بهدنبال مفری برای رهایی بودند، رهایی از وضعیت موجود در تمام عرصههای فرهنگی، سیاسی و اقتصادی. این چنین بود که خود سوژهی سیاسی بودند و سوژهی تغییر را نیز آفریدند. اما نخبگان، پس از مصادرهی این ارادهها به نام اصلاحات، دست به سرکوب همان سوژههای سیاسی زدند، آنها را به خانه فرستادند و خود نمایندهی تام و تمام خواست عمومی شدند. با نگاهی فراتر، تنها به فراخوانهای انتخاباتی بسنده کردند و هر نوع امر سیاسی و سوژهی سیاسی خارج از این منطق را منحل کردند. البته نتیجهی این تفکر و عملکرد در وضعیت فعلی «اصلاحطلبان موجود» آشکار است، غلطیدن در قدرت و چشیدن طعم شیرین منافع.
4
تاریخ، رهگشای آینده خواهد بود. مقصودم از واکاوی مختصر تاریخ اصلاحات، شناختِ اکنون است. شناخت عناصر برسازندهی گفتمانی وضعیتِ حال و البته تلاشی جهت تغییر آن. ساخت آینده از مسیر اکنون، مسیری که از واسازی گذشته میگذرد. در اینجا، گذشته جبری برای تعیُن آینده نیست، بلکه فهم آن گشایشی برای تغییر اکنون است. مسئولیتِ فعلی نخبگان (دانش) نجاتِ «اصلاحات»، این مفهوم و تلاش تاریخی از دست «قدرتطلبان فعلی» است. مسئولیت آنها همچون گذشته بیان رهنمود به تودهها نیست، صدا، بیان و زبان آنها شدن نیست، بلکه دیدنِ سوژههای حقیقی در اجتماع است، خالیکردن فضا برای دیدهشدن گفتارِ دیگرها (اقلیتها از هر جنس) است. نهایتا تلاشی است برای ترسیم گفتاری که اکنون را برمیسازد، گفتاری که میتواند در عین نامتعینبودنِ آینده و با در نظر گرفتن تمام امکانات و لوازم گشودگی به آینده گفتاری باشد که همه در آن جایگاهی برابر دارند.
«با گرگها و بیگانگان میرقصند…!!!»
1 تصویری از خانۀ خالی خدا در روزهای کرونایی! شاید اولین و البته منطقیترین سئوال در ابتدای امر…




