یک
زمانی در گذشته، مطلبی با عنوان «رقص و آواز زنان، پایانی بر یک آغاز» از مهرانگیز کار در سایت «روزآنلاین» میخواندم که در آن از تاکتیکی بهنام «رقص بهجای اعتراض» رونمایی کرده بود و در مستی و سرمستی این بازنمایی و رونمایی بر این احساس شده بود که در قشنگترین برههی تاریخ ایران میزیید. وی، در قسمتی از این مطلب مینویسد: دختری در مترو برمیخیزد و با موسیقی غربی میرقصد. او در فهرست روزآمد کنشگران مشهور حقوق زن، نام و آوازهای ندارد. شاید نامگذاری «سرباز گمنام» بر او سزاوارش باشد. او یک زن جوان ایرانی است، با کلی حجاب و یک موبایل که برایش مینوازد و او را به رقص برمیانگیزد. اما آنچه به این رقص که وارد فضای مجازی شده، منزلت اعتراضی وسیاسی میبخشد، واکنش چند زنی است که خواهینخواهی تماشاگر و شنونده او شدهاند. برخی با حرکات چشم و ابرو تبری کردهاند، خودشان را به آن راه زده و در حالی که بسیار شیک پوشیدهاند، زن رقصنده را نادیده میگیرند. یکی از همانها که بهنظر میآید در برابر این رویداد بیتفاوت است، با موبایل، بدون تظاهر در حال فیلمبرداری است. شاید میداند که دارد قطعهی مهمی از تاریخ معاصر را ثبت میکند. موضوع برایش جدی است. زنگ تفریح نیست. یکی از زنها حاضر نمیشود موبایل رقصنده را برایش نگاه دارد تا دست دختر آوازهخوان، آزاد بشود و آزادانه به آهنگی که از موبایل پخش میشود برقصد. زنی از سوی دیگر نهیب میزند بگیرید واسش دیگه! جمعی است زنانه، از طبقهی متوسط شهری، که مثل نمادی از جامعهی خسته با انرژی انفجاری که در پی آزادشدن است، نمایان شده است. یک لحظه از فضای عمومی را شکار کرده و از زیر لایههای حجاب و تقیه خود را تمام و کمال نشان میدهد و اعلام حضور میکند. شبکههای اجتماعی فیلمها را به تماشا میگذارند. فیلم زنی که در مترو رقصید، با آهنگ غربی روزآمدی که از گوشی موبایلاش پخش میشد. فیلم زن باحجاب جوانی که در فروشگاهی خرید کرد، بهجای آنکه از درد گرانی، گریه آغازد، با کیسههای خرید رفت جائی در همان فروشگاه نشست و زد زیر آواز. تکخوانی کرد. ترانهای خواند با ترجیعبند «مستم و بیقرارم، کاری به کسی ندارم». به کنایه گفت «من میخواهم آواز بخوانم. این امر خصوصی من است. کاری به کسی ندارم. شما هم به امر خصوصی خودتان بپردازید. با من کاری نداشته باشید و بگذارید زندگی کنم.» در حالیکه مردم برایش بهشدت و با احترام دست میزدند و از او تشکر میکردند، کیسه خریدش را برداشت و راهی خانه شد. او زنی نبود با شهرت خوانندگی و مرزشکنی. زندگی روزانهاش را در حال خرید ادامه میداد. آرایش افراطی نداشت. موزون و مقتدر گام برمیداشت و فضای عمومی را از چاه افسردگی بیرون میکشید. موسیقی را در حوزهی عمومی میزیست. همانجا که رسالهها، تکخوانی زن را در آن حوزه قدغن اعلام کردهاند. زن با ممنوعه زندگی میکرد و به دیگران که لبخند بر لبانشان نشسته بود، زندگی میداد. این دو زن، نمیخواستند وارد فضای مجازی بشوند. اما شدند. مرزها دیری است شکسته است. آندو به تمناهای انسانیشان برای در جمع خواندن و برای دیگران رقصیدن پاسخ داده بودند. با دیگران بودن از برکت موسیقی را به یاد دیگران میآوردند. وقتی به فضای مجازی وارد شدند و ما دیدیمشان، مثل این بود که پیام فرستادند حتا اینجا هم به ذات و جوهره زندگی احترام میگذاریم. قانون سد راه نیست. قانون نمیتواند اصول طبیعی زندگی را تعطیل کند. انرژی نهفتهای داریم که تخلیه نشده و آزارمان میدهد. داریم خفه میشویم. باید خودمان به حال خودمان فکری بکنیم. وی سپس ادامه میدهد: از هم اکنون میشود جنس جنبشی را که علامت میدهد پیشبینی کرد. از جنس رقص و ساز و ضرب است. عدالت را تداعی میکند، اما با رقص و آواز و عناصری بنیادی از زندگی که «فعل حرام» شناخته شده و مجازات شلاق دارد. … یک گیتاریست سرشناس، هنگامی که تسمهی گیتارش را روی شانه تنظیم کرد و در برابر دوربین تلویزیون ایستاد، گفت: پیش از شروع میخواهم یک مژدهای بدهم. اطمینان داشته باشید طالبان فرسوده میشود. داعش از بین میرود. میدانم تعجب میکنید که چرا من بهجای آنکه با گیتار همه را به رقص و آواز برانگیزم، از طالبان و داعش میگویم. دلیل دارد. ریشهاش توی همین گیتار است. موسیقی زندگی است. جماعتی که با موسیقی بهصورت جمعی و بیتمایز لذت نمیبرند، زود میمیرند. موسیقی روح است. کالبد بیروح ماندگار نیست.
دو
از منظر و نظر برخی از اندیشهورزانِ جامعهی امروز ما، در متن و بطن چنین نگرشهایی (آنچه در بالا آمد) نوعی تقلیلگرایی و تعطیلگرایی سیاست و امر سیاسی نهفته است. برای نمونه، به سخنرانی آقای اباذری در همایش تحلیل جامعهشناختی مرگ پاشایی توجه کنید. ایشان در سخنان خود، نه تنها سخت به شخص پاشایی و موسیقیاش هجمه آورده و موسیقی پاپ را مبتذلترین توصیف کرده، بلکه آنانی را که نسبت به چنین موسیقیای اظهر علاقه و عشق میکنند، نیز مورد هجمه قرار داده و مسیر آنان را مسیر ابتذال و فاشیسم توصیف و تصویر کرده است. اباذری در توضیح رابطهی دولت و ملت بعد از 88 برای توضیح استفاده دولت از پاشایی برای فرونشاندن ترس خود از مردم، از نظریهی روانشناسیidentification with an aggressor استفاده کرده تا بر این معنا تاکید نماید که وقتی کسی اسیر میشود بهصورت ناخودآگاه اخلاق و دیدگاه فردی که او را اسیر کرده را درونی خود میکند. براساس این تمهید نظری، ایشان انفعال مردم در برابر فقر کشنده در سیستان و بلوچستان، از یکسو، و کنش جمعی آنان پیرامون یک امر مبتذل، از سوی دیگر، را نوعی اینهمانی و همدستی مردم و تجاوزگر میداند. البته برخی نیز، ایننوع مواجههی اباذری با موسیقی پاپ و مرک یک خوانندهی پاپ را محفل مناسبی برای آغاز بحث دربارهی کارکرد روشنفکران ایرانی دانستهاند، روشنفکرانی که بهنظر میرسد دنبالهرو، خنثی و تاییدگر هستند. بهتصریح اینان، یکی از کارهای روشنفکر افشای مسائل پنهانشده در دل امور همهگیر و پذیرفته شده است. اباذری هشدار میدهد که به هژمونی قدرت جمعی تردید وارد کنیم، تلاش او برای برهمزدن تعاریف و نظم پذیرفتهشده (مثلا مسئلهی برخورد ستایشگرانه و نوستالوژیک جمع با یک خوانندهی پاپ مثل مرتضی پاشایی) گونهای تلنگر به روشنفکران ایرانی است که همواره همراه جریانهای اجتماعی هستند، روشنفکرانی که سوار بر امواج سلیقهی جمعی در این توهم بهسر میبرند که اثر گذارند. اما بهنظر میرسد که آنان رمهای از گلهای عظیم هستند که افسارش در دست یک قدرت متکثر متاثر از قدرت متمرکز است، قدرتی که ما را بهسوی یک انحطاط جمعی پیش میبرد. در حقیقت، روشنفکران ایران بهجای ارائهی دریافت دگرگونه از دریافت غالب، امر پذیرفتهشده را بهخاطر همهگیر بودنش پذیرفتهاند، بروز هر نوع تردید در امر پذیرفتهشده باعث طرد و حذف است. اگر در گذشته تردید در مفهوم تکصدای قدرت جزایش پلیس و زندان و سانسور و تبعید بود. در جهان معاصر، تردید در حقیقت مورد نظر جمع، انزوا و نادیدهانگاری است.
سه
اکنون در تقاطع میان «سیاسیشدن» و «غیرسیاسیشدن» ایستادهایم. فارغ از اینکه با مهرانگیز کار موافق باشیم یا با اباذری، باید تکلیف خود را با «امر سیاسی»، از یک سو، و «امر مبتذل» مشخص نمائیم. به بیان دیگر، باید مشخص کنیم که آیا ما میتوانیم با «امر سیاسی» و «امر مبتذل» خارج از بیان و زبان و یا گفتمان خاص رابطهی معنادار برقرار کنیم، یا ایندو همانی هستند که ما تعریف و تصویر میکنیم؟ اگر با من موافق باشید که بیرون از زبان و گفتمان ناکجاآباد معنا یا کویر معناست و هر ابژه و مفهومی معنای خود را وامدار و باردار زبان و گفتمانی است که ما سنگهای آن را بر دوش میکشیم، آنگاه باید بپذیرید که از یک امر مبتذل میتوان ابژه و سوژهی والای ایدئولوژی و سیاست و روشنفکری ساخت. البته با این سخن نمیخواهم کرختی جریان روشنفکری را توجیه کنم، بلکه من نیز همچون اسلاونکا دراکولیچ، که در کتاب «کمونیسم رفت، ما ماندیم و حتی خندیدیم» تصریح میکند: در اروپای شرقی ماجراها با چنان سرعتی یکی بعد از دیگری پیش آمد که تئوریسینها و گزارشگران مشتاق – که درست مثل مردم عادی غافلگیر شده بودند – فرصتِ آن را پیدا نکردند که تئوری دومینوی اروپای شرقی را بهدرستی بپرورانند، یا در این باره که آنچه دارد اتفاق میافتد انقلابهایی اصیل است یا نه، به نظری قطعی برسند»، بر این نظر هستم که روشنفکران ما عمدتا دچار سندروم «تاخیر تاریخی» هستند. اما در عین حال، میخواهم بر این گفتهی فوکو تاکید گذارم که عصر روشنفکران سالار حقیقت و آوانگارد سپری شده است و روشنفکر امروز باید تلاش کند که نه یک گام جلوتر و نه یک گام عقبتر از مردم، بلکه با مردم حرکت کند، چون این مردم هستند که ایدههاشان بهمثابه رخدادها و حوادث زمانه بروز و ظهور میکند و تاریخ جامعه را ورق میزند. افزون بر این، در پرتو این تمهید میخواهم باز با دراکولیچ همراه شوم و بگویم: «امر پیشپاافتاده، امر سیاسی است.» بنابراین، همواره این امکان وجود دارد که امر جزئی، امر مبتذل، امر غیرسیاسی، به امری سیاسی تبدیل شود.




