تغییر : ممکن یا محال؟

تغییر : ممکن یا محال/تغییر از کجا شروع نمی­‌شود؟
1
مثالی چون کمال‌­المک را تصور کنید. در زمانه‌­ی تغییر سبک نقاشی و ظهور امپرسیون­‌ها به فرنگ می­‌رود یا به عبارت بهتر او را با هزار امید و آرزو به فرنگ می­‌فرستند تا شاید چیزکی ببیند، بیاموزد و به فرهنگ ایرانی و کشور خود منتقل کند. او بازمی­‌گردد بدون آنکه تغییری در خود احساس کند (لااقل شواهد اینطور نشان می­‌دهد). سپس تابلوی تالار آیینه را طوری با تردستی و غرور نقاشی می­‌کند که مورد ستایش همگان قرار می­‌گیرد. به نظر سوال خوبی است که بپرسیم آن‌همه ظریف­کاری برای خلق چنان عظمتی که هیچ ابژه­­‌ی جاندار و غیرجانداری در آن بازتابیده نشده است از چه جهت تحسین دیگری و دیگران را برانگیخته است؟ آیا این اتفاق موکد تحسینِ ناخودآگاه ایرانی­‌ها برای تاکید و نگهداری از آن چیزی نیست که در آن محصور شده­­‌اند؟ و به تبع بازیافتن خود از میان آینه‌­­های کما‌‌‌ل‌­الملک برای آنها حسی از ارضاء و بازگشت به خودی نیست که تن به تغییر نداده است؟ پارادوکس عجیبی است. در تالار آینه­‌ی کمال‌‌الملک هیچ سوژه­‌ای برای دیده شدن در آینه­‌ها مصور نشده است مگر پادشاه که با تبختر روی صندلی نشسته است و بی اعتنا بیرون را تماشا می­‌کند. این تابلوی فاخر که به گمان عامه به مثابه امری استعلایی است مانند مُنادی بی در و پنجره در خود محصورشده است ولی شانس می­‌آورد و در هنرِ آینه­‌ی نگاه فیلم­‌سازی چون علی حاتمی به ایستگاهی می­‌رسد که می­‌تواند اندکی در خود پتانسیلی برای خودآگاهی داشته باشد. سعدیِ سینما در سکانس پایانی فیلم، کمال­‌المکی را نشان می­دهد که در کنار فرش­بافی پیر و فرتوت با حالتی زار نشسته است و با موی سپید، احوالاتی ناامیدانه و چشمانی تَر خطاب به پیرمرد و فرش روی دستان او زمزمه می­کند که : این هنر واقعی است و استاد تویی و نه آن کاری که من می­‌کردم. سوژه­‌ی علی حاتمی از نوادری است که از حصار مرکزیت خویش رها می‌­شود چرا که نه در نقاش دربار به روایت تاریخ، تغییری رخ داد و نه در سوژه­‌های بیرون دربار (چه گذشته چه حال و احتمالا آینده). البته یادمان نرود که این در شرایطی است که کمال­‌الملک تبعید شده است. جایی که از خودِ آشنایش فاصله می­‌گیرد و به جایی می­‌رود که حتی بو و رنگ سیب برای او پدیداری تازه به حساب می­‌آید.
2
آن چیزی که در فیلم علی حاتمی رخ می‌­دهد خیال درستی از مسیر رسیدن آگاهی به خودآگاهی است که متاسفانه در بیرون از فضای هنر وی در تاریخ هنر و متاسفانه تاریخ آگاهی ایرانی رخ نداده و نمی‌­دهد (تجدد در ایران همیشه تلخکام بوده است) احتمالا اگر کمال­‌الملک فرصت دوباره‌­ای می‌­داشت خودش را کنار آن پیرمرد در حالی نقاشی می­‌کرد که به او به مثابه یک دیگری چشم دوخته  و هر دو در حال صرفِ فعل بازشناسی باشند. مانند نقاشی ندیمه­‌های ولاسکز که هم خودش در نقاشی حضور دارد هم دیگری. ولی این فرصت برای سوژه­‌ی ایرانی رخ نداده است. از همین یک مثال تاریخی می­‌توان به مقوله­‌ی تغییر در ایران مشکوک شد از ممکن بودن آن سوال کرد و نشان داد که اگر قرار بوده تا در مثالی هنری تغییری رخ داده باشد باید نگاه ما به مقوله‌­ی دلیل تغییر نیافتن پیش و بیش از هرچیز حساس­تر شود.
3
نمونه­‌ی مهم یاد شده مشابه­‌های بیشماری در تاریخ ایران دارد. بر اساس همین مثال ملموس و جزئی مشخص می­‌شود که به تماشای آگاهی و تغییر دیگران نشستن در ما آگاهی و تغییری ایجاد نمی­‌کند، به عبارت بهتر ما از مسیری آگاهانه و شاید از روی اختیار نمی­‌توانیم وارد مسیر تغییر بشویم. اگر این اتفاق آگاهانه بود، محمد غفاری ملقب به کمال­الملک چیزی از جنبش‌­های نقاشی مدرن را از آنِ خود می­‌کرد، شاید جنبش مشروطه به بار می‌­نشست، شاید سیستم آموزش در ایران تغییراتی می­‌یافت و شاید هر اتفاقی که در آن اصلاحات و یا تغییراتی وجود دارد همچون نوری کم­سو در تاریکی ناعقلانیت موجود آن روشن و بعد محو و خاموش نمی­‌شد. در حقیقت فرایند ذکرشده تاریخ تغییر ما و به عبارت صحیح­تر تاریخ تغییر نکردن ما است. جایی که تغییر را می­‌بینیم اما بدون وارد شدن بدان فقط از آن گفتگو می‌کنیم در حالی که در دیدن ما درکی رخ نداده است. به همین دلیل نه به آن وارد می­‌شویم و نه به این بلوغ می‌­رسیم تا بتوانیم سپس از آن گذر­کنیم
از این جهت است که جمله­‌ی تغییر غیر ممکن است می­‌تواند صادق و معتبر باشد. این عبارت با همین شدت و حدت و در ابتدای امر باید گفته شود تا این هجمه از رنج را خاطرنشان کند که تغییر به واسطه‌­ی این روندی که در جریان آن بوده و هستیم ناممکن است. روندِ خودآگاه برای ایجاد تغییر راه به جایی جز تسلسلی که درگیر آن هستیم ندارد. تغییر یعنی اتفاقی متفاوت از آنچه که امروز در خودآگاه خود درگیر آن بوده و هستیم و این چیزی جز حرکت به سوی ناخودآگاه نمی­‌تواند باشد. پروسه‌­ی رسیدن به ناخودآگاه و درک آن از طریق خودآگاه کوبیدن بر دری است که هنوز یافت و شناخته نشده است. پس تغییر با خودآگاهی شروع نمی‌­شود یا به عبارت بهتر خودآگاهی باید از طریق ناخودآگاه وارد شود تا بتواند همان­طور که در ابتدا گفته شد نظم موجود را بر هم بزند، امر موجود را نفی کند و دگردیسانه اقدام به کاری کند.
4
تغییر از کجا شروع می­‌شود؟
ریشه‌­ی تئوریک بحث گفته­‌شده را در اندیشه­‌ی انتقادی فردی چون هگل می­‌توان یافت. نه به دلیل ویژگی ایده­‌آلیستی تفکر او بلکه به این دلیل که فلسفه­‌ی او با نفی و از هیچ (نه مقوله­‌ای نیست­‌انگارانه و نهیلیستی بلکه به معنای void است که در روند شدن مجالی برای تغییر ایجاد می­‌کند) و به عبارت بهتر از فقدان­‌ها آغاز می‌­شود و همه­‌ی رنج و عذاب این مسیر به این دلیل رخ می­‌دهد که رسیدن به حالت نفی و پرداختن به ترم هیچ، امری جانکاه است. هگل دلیل آغاز این مسیر را میل می­‌داند. نیرویی حسانی و شهودی که هنوز به فاهمه نیامده ولی در قالب خشمی برای تغییر و رد کردن وضعیت موجود (رابطه­‌ی ارباب و بنده) ایجاد می­‌شود. نیرویی برای نفی کردن لازم است و چیزی برای نفی شدن. این دو سر دیالکتیک به میلی مضاعف از آنچه موجود است نیاز دارد. از این روی است که کمال­‌الملک برای خروج از سیکلی که درگیر آن بوده باید به نداشته­‌هایش و تمایز خود از جریان­‌های متفاوت و در واقع به ناخودآگاهش بپردازد.
او دچار این اشتباه می­‌شود که هر آنچه که واقعی می­‌بیند را عقلانی انگارد و وارد حوزه­‌ی ناعقلانی و متفاوت وجود خود نشود. چاره اما چیست وقتی گذر نکردن از ایگو یا من و رهسپار نشدن به آنچه که شاید به اندیشه نیامدنی است همیشه با بازگشت سبوعانه به سنت همراه بوده است. وقتی بین خرد فردی ما و فضای بیرون برخورد یا ملاقاتی رخ نمی‌­دهد برای نقاش مذکور دو راه بیشتر باقی نمی­‌ماند، یا باید بر سنت­‌های خود سرسختانه پافشاری کند(احتمالا داعشانه) و یا به سوپرایگو یا ابرمنی تبدیل شود که در نهایت چیزی جز استبداد به بار نمی‌­آورد (همچون اتفاقی که در مورد اکثر جهش­‌های روشنگری در ایران افتاده است). پس به شوری(passion) احتیاج است، میلی که خرد را به آستانه­‌ی نفی خود بکشاند. همچون خود هگل که فلسفه را به لبه­‌ی نقد آن می‌­کشاند اما چون در کلیات باقی می­‌ماند برای جزئیات نتیجه‌­ای را ایجاد نمی‌­کند. جزئیات برای هگل ترکیبی از آری و نه است. ترکیبی از تضادهایی که او در نهایت به نفع امر کلی آنها را مصادره می­‌کند تا دولت خود را سامان دهد به همین دلیل از دامان هگل هم نگاه فاشیستی می­‌تواند ایجاد شود و هم عکس آن یعنی جایی که فرد با گذر از ایگوی خود به دیگری می‌­رسد اما درگیر سوپرایگو و هیچ ایدئولوژی دیگری نمی­‌شود (لابد چقدر تخیلی و دور از ذهن احتمالا!) و همین تخیل منشاء نگاهی است که امر موجود را برنمی‌­تابد، آن را نفی می­‌کند و باید و نباید پشت آن را به چیزی دیگر تغییر می­‌دهد. مرحله­‌ی اصلی دیالکتیک به همین دلیل شکل نمی­‌گیرد و سوژه تخیلی نمی­‌کند تا مبادا طوری نشود که طوری بشود. از آن طرف اگر حرکتی کند به ناچار باید به سوی فرامنی حرکت کند. تمام غامض بودن تغییر در دو سر آن اینجا مشخص و نفس­گیر می­‌شود. روزن‌ه­ای سربرمی­‌آورد که در آن خواه ناخواه تخریب را با تغییر همراه می­‌کند. سر همین بزنگاه است که اندیشه­‌ی هگل تغییر می­‌کند  و مجبورمان می­‌کند تا برای رمزگشایی شبانه همچون جغد مینروا به سراغ آن برویم؛ مکر عقل. تمام پروسه­‌ی گفته شده تمام شر و چالشی که به پا می‌­شود حتی گذر از اخلاق و باید و نبایدهایش در گرو این مکر و حیله و نیرنگ است. دست دوستی دادن به تقدیر و پذیرش آن برای مصلحت تاریخ ناشی از همین تغییر در نگاه است. جایی که ما با وجود فهمیدن جبر موجود توانایی بازی با آن را پیدا می­‌کنیم. البته هگل این بخش را نگفته است و نویسنده این بخش را اضافه کرده است.
5
تمام آن چیزی که نمی­‌شود که بشود و یا می­‌شود که بشود بعد از این مرحله رخ می­‌دهد. جایی که رابطه­‌ی موجود از تراژیک بودن خودش خلاص شود و تن به کمدی بدهد. جایی که پیرمرد فرش­باف فقدان­‌های کمال­‌الملک با آن­‌همه عظمت را ببیند، نظرش را تغییر بدهد و کار خودش را دست کم نگیرد و خود را وارد بازی کرده و موازنه­‌ی قدرت را برهم بزند. هگل بازی قدرت را با برده شروع می­کند اما با او به پایان نمی­‌رساند و تکلیف فعل او را چندان مشخص نمی­‌کند. هگل نشان نمی­‌دهد که هیجان و خروش یک برده از کجای اگزیستانس او سرریز می­‌شود و به یقین حسی متاسفانه اعتنایی نمی‌­کند. نیرنگ تاریخ این است که برده بر اربابش غلبه کند و جای او را بگیرد و حتی بر باید و نبایدهای اخلاق نیز غلبه کند ولی این ودیعه‌­­ای نیست که در وجود همه نهاده شده باشد. تمام این چالش­ه‌ا تنها در یک مثال ساده باید این انگیزه را برای ما روشن کند تا تکلیف خود را با تغییر مشخص کنیم و یک بار دیگر این پرسش­‌ها را در مقابل خود قرار دهیم که کمال­‌الملک آیا پتانسیلی برای نفی هر آنچه که بود را داشت؟ آیا تغییر به معنای مد زمانه شدن برای او می­‌توانست معنادار باشد؟ آیا باید شوری در او ایجاد می‌­شد تا به هیچِ درونش بپردازد تا از  بازنمایی صادقانه­‌ی اطرافش دست بکشد و تغییر و انقلابی ایجاد کند؟ تمام این بحث مطرح­‌شده در نهایت باید بتواند این چالش را عمیق­‌تر ایجاد کند که تغییر آگاهانه نیست، حس و شهود باید همراه یکدیگر حرکت کنند، باید از واقعیت موجود فاصله گرفت و آن را نفی کرد، باید با دیگری در کنش قرار گرفت، از اخلاق گذر کرد، درگیر ایدئولوژی نشد، تکلیف خود با تقدیر را مشخص کرد و فقدان­‌هایش را نعره زد. پس طبیعی است که همچنان پرسش ابتدایی در حالت استوا بین آری و نه باقی بماند تا یک بار دیگر بدون شتاب­زدگی و یا راضی شدن به بحث­‌های پدیداریِ امکان تغییر، معنای تغییر و شرایط آن را بررسی کنیم. امکان تغییر نیاز به لوازمی دارد که برای ما شاید چندان چشمگیر نبوده است ماننده میل و حس ما. به اینکه ما شاید چندان دلمان نخواسته یا نمی­‌خواهد تا شرایط وضعی را متفاوت از آنچه که هست ببینیم. میل ما به جایگزینی اندیشه‌­ای و رفتاری دیگر با آن چیزی که هست پررنگ نیست. مانند میل ما به قرمه­‌سبزی که هر جا باشیم حتی در وسط آمریکا آن را برقرار می­کنیم و نیز عدم میلِ ما به تبعیت از قانون که آن را هیچ کجا همراه نداریم. آن را دوست داریم و این را نه. به همین سادگی و از همین نیز پیچیده‌­تر. پس ما باید خیلی پیش­تر خواهش و رانه­‌ها را بسنجیم و شرایط نفی و ایجاب را در صورت ممکن ایجاد کنیم وگرنه فقط در باب ممکن صرفا به محال­گویی گرفتار خواهیم آمد.
برای شروع این فرایند عجالتا یک نکته جزء بدیهیات قرار می­‌گیرد که تغییر از آنجایی که همیشه فکرش را می­‌کردیم آغاز نمی­‌شود و یا تغییر فعلا از آنچه که می­‌پنداریم و یا به نظر می‌رسد از ما دورتر است.

بیشتر بخوانید

فهرست