میرفتم و میرفتم باز
بسان آن سبکبالان ساحلها
نهز شبِ تاریک و
نه از موج و گرداب حایل
هراسم بود.
لمیده بر پرِ پروازِ باد
میرفتم تا گنبد بلورین آسمان
تا آنجا که صدای نور ستارهها،
قلبِ ابرها،
و بالهای ملائک را میشنیدی،
خدا را میدیدی.
میرفتم تا آنجا که رویا بود و
رویا تنها رویا و زیبا بود.
میرفتم تا نگاههای عاشقانهی مهر و ماه،
تا آغازین لحظهی باران.
میرفتم و میرفتم باز
و نمیدانستم هیچ
یا نه، نمیخواستم بدانم که نمیدانم.
آنکه میرود
من نیستم.
نیلوفر پژمرده
رها رهایی
میخواند مرا دیرگاهیست صدایی در دور گنگ و مبهم بیقرار و وحشی. صدای خواب مرغی سرگردان شاید یا…




