میخواند مرا دیرگاهیست
صدایی در دور
گنگ و مبهم
بیقرار و وحشی.
صدای خواب مرغی سرگردان شاید
یا صدای روئیدن گیاهی هرز
بوفی کور
خمیازهی دشتی خسته
ریختن برگهای درختی بشکوه
تبِ خیال
یا نه، صدای نیلوفری پژمرده در آغوش مرداب.
هراسانگیز صداییست
کس نمیداند از کدامین سوست
درخت از ماه میپرسد
ماه از باد
باد
زآن موجوار هول و هیاهوی گنگ.
و من
به بال نور، ز هفتپردهی هیاهو گذشتم
روی لحظههای زمان جاری شدم
در خاطرهی ستارهها گشتم
تا آیینهی بشکستهی مهر رفتم
نیلوفری دیدم
کشیده سر به زیر برگهای پژمردهاش
خامش میگرید.




