هنگام رفتن رسیدهست
نگاهم را بر بال پرستوها نشاندهام
باد را در آغوش گرفتهام
خاک را میبویم
و در آخرین لحظهی خورشید
پنهانشدنِ رود در تن دشت را تماشا میکنم.
زیر بارش برگهای پاییزی
میشویم احساس خویش و
تهماندههای نور ستارگان پنهان در ابر را مستانه مینوشم.
و با انتهای صدای خویش
در گوش آخرین قاصدک
آهسته میخوانم:
چه زیباست مرگ
هراس من، باری همه از پایان کبوترهاست.




